رمان افسونگر دانلود رمان

طواف و عشق

رمان برتر هفته
 رمان طواف و عشق
میان طواف خانه ات جایی که من بودم و تو بودی و یک دنیا سکوت چه ناشیانه دل را باختم جایی بینه صفا و مروه ات دل سپردم به یک نگاه

تعداد دفعات دانلود +150 بار

زندگی نامه ر اعتمادی

بیوگرافی هفته

اعتمادی متولد سال ۱۳۱۲ در شهر لار واقع در استان فارس است و تا اواخر دوران دبستان آنجا بود . اعتمادی از انگشت شمار نویسنده هایی است که … ... .

تعداد دفعات دانلود 110 بار
تبلیغات کارت شارز ایرانسل

دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت pdf,java,apk,epub

دسته بندی : رمان افسونگر

رمان افسونگر از هما پور اصفهانی

 

 

:نام کتاب:افسونگر

:نویسنده:هما پور اصفهانی

حجم کتاب:۳٫۲۵مگابایت پی دی اف و ۱٫۲۴ مگابایت اندروید و ۱٫۱  مگابایت جاواو ۳۵۰ کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان:

افســـــونگر : تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم … یکی پس از دیگری … افسون نخواست افسونگر باشد … افسونگرش کردند

(بیشتر…)

نظر : ۶ دیدگاه
نوشته : Admin
بازدید : 1332 بار
تاریخ : 13 خرداد

دانلود رمان افسونگر(رفع مشکل دانلود)

دسته بندی : رمان افسونگر

رمان افسونگر از هما پور اصفهانی

 

 

:نام کتاب:افسونگر

:نویسنده:هما پور اصفهانی

حجم کتاب:۳٫۲۵مگابایت پی دی اف و ۱٫۲۴ مگابایت اندروید و ۱٫۱  مگابایت جاواو ۳۵۰ کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان:

افســـــونگر : تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم … یکی پس از دیگری … افسون نخواست افسونگر باشد … افسونگرش کردند

 

:فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت پی دی اف

 :دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت اندروید

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت جاوا

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت epub

قسمتی از متن رمان:

آب دهنم رو تند تند قورت می دادم تا بلکه این بغض لعنتی دست از سر گلوی بیچاره ام برداره … من موندم چرا خسته نمی شه! همینطور هر صبح تا شب و هر شب تا صبح توی گلوی من جا خوش کرده! می دونه من سرتق تر از این حرفام که بذارم بکشنه ولی بازم از رو نمی ره … صدای داد بلند شد:
- امیلی … مُردی؟
سریع خم شدم و در کابینت درب و داغون رو باز کردم … خدایا از این خونه متنفرم … همه جاش پر از سوسک و کثافته … هر چی هم می شورم انگار نه انگار! خدایا من از سوسک بدم می یاد! چرا نمی میرم؟ صدای فردریک اینبار بلند تر از قبل بلند شد:
- امیلی!!! بیام تو اون آشپزخونه هلاکت می کنم …
می دونستم راست می گه … در این مورد دروغ تو کارش نبود … سریع شیشه آبجو رو برداشتم درشو به سختی باز کردم و گذاشتم توی سینی … لیوان بزرگی هم که فکر کنم یک لیتری بود گذاشتم کنارش و از آشپزخونه سه متری که تقریبا شبیه دخمه بود زدم بیرون … هال خونه هم دوازده متر بیشتر نداشت … یه جورایی حس خفگی تو اون خراب شده بهم دست می داد. فردریک لم داده بود روی کاناپه رنگ و رو رفته و با چشمای خونبارش نگام می کرد … زیر لب زمزمه کردم:
- دائم الخمر بدبخت …
دادش بلند شد:
- هرزه آشغال … چی باز زیر لبت فارسی زر زدی؟ هان؟
از دادش پریدم بالا … اما بدون حرف شیشه و لیوان رو گذاشتم جلوش و خواستم عقب گرد کنم که سرم تیر کشید. دستم رو گذاشتم روی سرم و نالیدم:
- آی آی …
سرم رو تا نزدیک دهن بو گندوش عقب کشید و در گوشم غرید:
- صد بار بگم به زبون اون مامان هر جاییت حرف نزن؟! هان؟!
هان رو با داد گفت و حس کردم پرده گوشم پاره شد … دستم رو گذاشته بودم بیخ موهام و از درد به خودم می پیچدم اما نه خواهش می کردم ولم کنه نه گریه می کردم … همین بیشتر عصبیش می کرد فشار دستشو بیشتر کرد و گفت:
- یه بار دیگه این سیم تلفن ها رو اینجوری ول کنی دورت از بیخ قیچیشون می کنم … فهمیدی؟
فقط سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم … خدایا ازش متنفر بودم، متنفر … از بعد از اون شب، بیشتر از همیشه … موهامو ول کرد … دستش رو برد سمت شیشه اش و گفت:
- بتمرگ اینجا کارت دارم …
با ترس نشستم، باز با هم تنها شده بودیم … مثل چی ازش می ترسیدم! بعید نبود باز مست کنه و بزنه به سرش … نه خدا اینبار دیگه خودمو می کشم … اون آشغال هرزه چرا نمی فهمه من محرمشم؟!!! لیوانش رو لبالب پر از اون مایه زرد رنگ کرد … روش پر از کف بود … لیوانش رو برداشت گرفت سمت من و به خنده چندش آوری گفت:
- به سلامتی تو …
دوست داشتم عق بزنم … کاش می شد برم توی آشپزخونه … نمی خواستم کنارش بشینم … دستش سر خورد روی رون پام … حس کردم جریان برق از بدنم رد شد … فشار کمی به پام وارد کرد و یه نفس همه آب جوهاش رو سر کشید … وقتی تموم شد

نوشته : Admin
بازدید : 4267 بار
تاریخ : 17 مرداد

تصاویر جدید پریسا شاهین

دسته بندی : رمان افسونگر
نوشته : Admin
بازدید : 13402 بار
تاریخ : 01 اردیبهشت

تصاویر جدید دنیل

دسته بندی : رمان افسونگر
نوشته : Admin
بازدید : 9228 بار
تاریخ : 26 فروردین

تصاویر متفاوت از پریسا شاهین (افسون)

دسته بندی : تصاویر, رمان افسونگر

تصاویر به حذف شدند .

نوشته : Admin
بازدید : 10917 بار
تاریخ : 29 اسفند

دانلود رمان افسونگر

دسته بندی : رمان افسونگر

رمان افسونگر از هما پور اصفهانی

 

 

:نام کتاب:افسونگر

:نویسنده:هما پور اصفهانی

حجم کتاب:۳٫۲۵مگابایت پی دی اف و ۱٫۲۴ مگابایت اندروید و ۱٫۱  مگابایت جاواو ۳۵۰ کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان:

افســـــونگر : تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم … یکی پس از دیگری … افسون نخواست افسونگر باشد … افسونگرش کردند

 

:فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت پی دی اف

 :دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت اندروید

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت جاوا

:دانلود رمان افسونگر از هما پور اصفهانی با فرمت epub

قسمتی از متن رمان:

آب دهنم رو تند تند قورت می دادم تا بلکه این بغض لعنتی دست از سر گلوی بیچاره ام برداره … من موندم چرا خسته نمی شه! همینطور هر صبح تا شب و هر شب تا صبح توی گلوی من جا خوش کرده! می دونه من سرتق تر از این حرفام که بذارم بکشنه ولی بازم از رو نمی ره … صدای داد بلند شد:
- امیلی … مُردی؟
سریع خم شدم و در کابینت درب و داغون رو باز کردم … خدایا از این خونه متنفرم … همه جاش پر از سوسک و کثافته … هر چی هم می شورم انگار نه انگار! خدایا من از سوسک بدم می یاد! چرا نمی میرم؟ صدای فردریک اینبار بلند تر از قبل بلند شد:
- امیلی!!! بیام تو اون آشپزخونه هلاکت می کنم …
می دونستم راست می گه … در این مورد دروغ تو کارش نبود … سریع شیشه آبجو رو برداشتم درشو به سختی باز کردم و گذاشتم توی سینی … لیوان بزرگی هم که فکر کنم یک لیتری بود گذاشتم کنارش و از آشپزخونه سه متری که تقریبا شبیه دخمه بود زدم بیرون … هال خونه هم دوازده متر بیشتر نداشت … یه جورایی حس خفگی تو اون خراب شده بهم دست می داد. فردریک لم داده بود روی کاناپه رنگ و رو رفته و با چشمای خونبارش نگام می کرد … زیر لب زمزمه کردم:
- دائم الخمر بدبخت …
دادش بلند شد:
- هرزه آشغال … چی باز زیر لبت فارسی زر زدی؟ هان؟
از دادش پریدم بالا … اما بدون حرف شیشه و لیوان رو گذاشتم جلوش و خواستم عقب گرد کنم که سرم تیر کشید. دستم رو گذاشتم روی سرم و نالیدم:
- آی آی …
سرم رو تا نزدیک دهن بو گندوش عقب کشید و در گوشم غرید:
- صد بار بگم به زبون اون مامان هر جاییت حرف نزن؟! هان؟!
هان رو با داد گفت و حس کردم پرده گوشم پاره شد … دستم رو گذاشته بودم بیخ موهام و از درد به خودم می پیچدم اما نه خواهش می کردم ولم کنه نه گریه می کردم … همین بیشتر عصبیش می کرد فشار دستشو بیشتر کرد و گفت:
- یه بار دیگه این سیم تلفن ها رو اینجوری ول کنی دورت از بیخ قیچیشون می کنم … فهمیدی؟
فقط سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم … خدایا ازش متنفر بودم، متنفر … از بعد از اون شب، بیشتر از همیشه … موهامو ول کرد … دستش رو برد سمت شیشه اش و گفت:
- بتمرگ اینجا کارت دارم …
با ترس نشستم، باز با هم تنها شده بودیم … مثل چی ازش می ترسیدم! بعید نبود باز مست کنه و بزنه به سرش … نه خدا اینبار دیگه خودمو می کشم … اون آشغال هرزه چرا نمی فهمه من محرمشم؟!!! لیوانش رو لبالب پر از اون مایه زرد رنگ کرد … روش پر از کف بود … لیوانش رو برداشت گرفت سمت من و به خنده چندش آوری گفت:
- به سلامتی تو …
دوست داشتم عق بزنم … کاش می شد برم توی آشپزخونه … نمی خواستم کنارش بشینم … دستش سر خورد روی رون پام … حس کردم جریان برق از بدنم رد شد … فشار کمی به پام وارد کرد و یه نفس همه آب جوهاش رو سر کشید … وقتی تموم شد

نوشته : Admin
بازدید : 50413 بار
تاریخ : 21 اسفند

اولین سری تصاویر افسون :O

دسته بندی : تصاویر, رمان افسونگر

mfzt3s0imkso2yd5uxvz.jpg

نوشته : Admin
بازدید : 11900 بار
تاریخ : 10 اسفند