طواف و عشق

رمان برتر هفته
 رمان طواف و عشق
میان طواف خانه ات جایی که من بودم و تو بودی و یک دنیا سکوت چه ناشیانه دل را باختم جایی بینه صفا و مروه ات دل سپردم به یک نگاه

تعداد دفعات دانلود +150 بار

زندگی نامه ر اعتمادی

بیوگرافی هفته

اعتمادی متولد سال ۱۳۱۲ در شهر لار واقع در استان فارس است و تا اواخر دوران دبستان آنجا بود . اعتمادی از انگشت شمار نویسنده هایی است که … ... .

تعداد دفعات دانلود 110 بار
تبلیغات کارت شارز ایرانسل

دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت pdf,java,apk,epub

دسته بندی : رمان پنجره

رمان پنجره از فهیمه رحیمی

:نام کتاب:پنجره

:نویسنده:فهیمه رحیمی

:حجم کتاب:۳٫۴۵ مگابایت پی دی اف و ۱٫۲۹ مگابایت اندروید و ۱٫۱۸مگابایت جاواو ۵۰۱کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان: داستان دختری با چشمان تیله ای ست که عاشق معلم ادبیات شان که البته همسایه شان نیز هست می شود. کاوه که پسری خشن و منطبت هست چندین بار در کلاس درس از خطاهای او می گذرد (کاری که هیچ وقت با دانش آموزان دیگر انجام نداده یعنی گذشت) پس در رفت و آمدهای خانوادگی و درسی که با هم دارند مینا به عشق خاموش او نیز پی می برد ولی او (کاوه) وادار به پذیرش چیزی می شود که برای مینا ضربه ای وحشتناک است. و …

:فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت پی دی اف

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت اندروید

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت جاوا

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت epub

قسمتی از متن رمان:

با صدای آرام مادر، که طنین سالهای خستگی است، نام خود را می شنوم. از پله به زیر می آیم و چشمم بر تودۀ اثاث پیچیده ثابت می ماند. اثاث در کارتنهای جداگانه برای حمل آماده هستند. صدا در اتاق خالی می پیچد، همه چیز برای رفتن و نقل مکان آماده است. تا دقایقی دیگر باید از این خانه برویم. خانه ای که خاطرات کودکیم را در خود نهان دارد. با افسوس به این منظره نگاه می کنم و می گویم (کجا رفتند آن روزهای خوب، روزهای سادگی و یکرنگی؟ کجا رفتند آن لبخندهای صمیمی و آن شیطنتهای کودکانه؟ آیا پس از من دختری شبها بر روی این بام بیدار، نشسته ستارهها را شماره خواهد کرد؟ آیا پس از من دختری برای کبوتر پیری که به انتظار دانه هر روز روی آنتن می نشیند دانه خواهد ریخت؟ آیا پس از من کسی برای گربۀ علیل همسایه دلسوزی خواهد کرد؟) اشکی که بر گونه هایم می غلتید، پروای نهان شدن نداشت.

مادر نگاهش را از صورتم گرفت و با حزنی سنگین سرش را به زیر انداخت. آنگاه با چشم به وارسی پرداخت تا مبادا چیزیی را فراموش کرده باشد. سپس با گفتن «حیف شد» اتاق را ترک کرد.

مسافت اتاق تا آشپزخانه را با گامهایم شماره کردم. تا آن وقت نمی دانستم چند قدم است. در آنجا هیچ نبود جز پوستر بی قاب چند میوه بر دیوار. با صدای «یا الله» چند مرد وارد حیاط می شوند و اثاث پیچیده را یکی یکی از در خارج می کنند. مات و متحیر به این کار نگاه می کنم و آرزو می کنم معجزه ای رخ دهد، کار ادامه می یابد و من تنها نگاه می کنم. از خانه بیرون می آیم و سر کوچه به کامیونی برمی خورم که اثاث را در خود جای می دهد. چشمم به پنجرۀ اتاقم می افتد. پنجره ای رو به خیابان؛ نگاهم به جوی می افتد. آب اندکی جاری است. چراغ خیابان هنوز روشن مانده و نورش که روی شاخه های درخت توت می افتد بی رمق است. چه شبها که در زیر این لامپ درس خواندم و به آوای یک قوطی خالی غلتان جوی آب گوش سپردم. پنجره چوبی بی رنگم بسته بود و نردۀ موریانه خورده اش با من وداع می کرد. حس کردم آوای باد در لا به لای شاخه ها سرود (بدرود) می خواند.

شانزده سال خاطره را پای پنجره دفن می کنم و به راهی می روم که نمی دانم کجاست؟ با سنگینی دستی بر شانه ام، آخرین نگاهم را از پنجره می گیرم و به صورت خواهرم مرسده خیره می مانم. او لبخند بر لب دارد و می گوید «می دانم، دل کندن از این خانه مشکل است. من و تو و فریدون توی این خانه به دنیا آمدیم و در اینجا هم بزرگ شدیم، خانۀ جدیدمان هم بد نیست. پنجره آن هم به کوچه باز می شود؛ یک کوچۀ باریک و ساکت. تو از آن پنجره هم میتوانی طلوع و غروب خورشید را نگاه کنی، بیا برویم، فریدون منتظر ماست. اتومبیل خودمان باید جلو کامیون حرکت کند تا راه را نشان بدهد». آخرین کارتن هم توی کامیون گذاشته شد و بارها با طناب محکم بسته شدند. کارگرها سوار شدند اما راننده برای اطمینان یک بار دیگر طنابها را امتحان کرد و بعد سوار شد.

همسایه ها برای بدرقه مان سر کوچه جمع شده بودند. رفتگر پیر محله مان هم چرخ دستی اش را داخل کوچه هل داد و خودش را به ما رساند و پرسید «می روید؟» پدر دستش را در دست گرفت و گفت «بله دیگر وقت رفتن است». پیرمرد از روی تأسف سر تکان داد و گفت «حیف شد دلمان برایتان تنگ می شود». پدر تنها به یک لبخند اکتفا نکرد و گفت «سی سال تمام زحمت ما را کشیدی، کافی نیست؟» علی آقا دستکشش را درآورد و گفت « شما قدیمی ترین خانوادۀ این محل بودید. همۀ ما به شما عادت کرده بودیم». این بار مادر وارد صحبت شد و گفت «برای ما هم دل کندن از این محل دشوار است، اما چارهای نیست، باید رفت».

دستها بود که در هم گره می خوردند و اشکها بود که بر گونه ها جاری می شدند و وداع را سخت تر و حزن انگیزتر می کردند. راننده بوق را به صدا درآورد و اعلان حرکت کرد. سوار شدیم و حرکت کردیم. با تکان دادن دست همسایه ها دور می شدیم.

نوشته : Admin
بازدید : 2593 بار
تاریخ : 08 اسفند

۱۱ دیدگاه نوشته شده است ! دیدگاه شما چیست ؟


  1. مگه قرار نبود دیروز بزاری؟؟؟ رمان تمام قلبم مال تو رو میگم
    .
    .
    .
    ببین رمان قلب من مال تو نه …ها
    رمان تمام قلبم مال تو اسم دختره بهار و داداشش بهرام

    [پاسخ]

    سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند 8ام, 1392 6:02 ب.ظ:

    چرا قرار بود ولی همه ی نت رو زیرو رو کردم پیداش نکردم چون نویسنده ش درخواست حذف داده بود
    در ضمن من خودم اینو خوندم الان تو سیستمم نسخه ی جاواش هستش اگه میخوای واست بفرستم وگرنه صبر کن تا چند روز دیگه میذارمش کامل وبدون نقص

    [پاسخ]




  2. نه من اندروید میخوام ..من دارمش آپلودش میکنم تو تبدیلش کن به اندروید اکی؟

    [پاسخ]

    سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند 8ام, 1392 7:32 ب.ظ:

    باشه برام ایمیل کنش.

    [پاسخ]




  3. اومد؟؟

    [پاسخ]

    سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند 8ام, 1392 7:44 ب.ظ:

    نخیر نیومده
    کجا قرار بود بیاد؟

    [پاسخ]




  4. دستم خورد رو بلاک

    [پاسخ]




  5. سلام رمان جدیدم کامل شده ..
    خوشحال میشم بذاریدش تو وبتون
    منتظر خبرتون هستم

    [پاسخ]

    Admin پاسخ در تاريخ اسفند 9ام, 1392 6:45 ب.ظ:

    تکست رمانتون رو برامون بفرستید . اگه رمانتون تایید شد روی سایت قرار میدم .
    موفق باشید

    [پاسخ]




  6. salam lotfan romane negare man toyi ro bezarid
    to 98 ia tamom shode
    vali hanoz nazashtan
    mamnon misham zod bezarid

    [پاسخ]

    سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند 26ام, 1392 6:58 ب.ظ:

    چشم مدیر اجازه بدن میذارمش

    [پاسخ]




Comments links could be nofollow free.