رمان هدف برتر قسمت اول

طواف و عشق

رمان برتر هفته
 رمان طواف و عشق
میان طواف خانه ات جایی که من بودم و تو بودی و یک دنیا سکوت چه ناشیانه دل را باختم جایی بینه صفا و مروه ات دل سپردم به یک نگاه

تعداد دفعات دانلود +150 بار

زندگی نامه ر اعتمادی

بیوگرافی هفته

اعتمادی متولد سال ۱۳۱۲ در شهر لار واقع در استان فارس است و تا اواخر دوران دبستان آنجا بود . اعتمادی از انگشت شمار نویسنده هایی است که … ... .

تعداد دفعات دانلود 110 بار
تبلیغات کارت شارز ایرانسل

رمان هدف برتر قسمت اول

رمان هدف برتر قسمت اول
دسته بندی : رمان هدف برتر

سلام دوستان،واقعا متاسفم ک وب سایت خیلی در اقدام به قرار دادن رمان هدف برتر کرد ،مطالب هدف برتر به صورت ۸ پست در هد قسمت است

قسمت اول: از پست ۱ تا هشت

ــــــــــــــــــاس

با یه پرش نشستم روی تخت یه نفره اتاقم و آلبوم عکس جدیدم رو باز کردم، تشک فنری هنوز نوساناتش تموم نشده بود و داشتم نرم نرم بالا و پایین می شدم … آلبوم بوی نویی می داد و من چقدر این بو رو دوست داشتم. دسته عکسامو از کنار پام برداشتم و با دقت و وسواس مشغول مرتب کردن و چیدنشون توی آلبوم شدم … اولین عکس یه عکس دو نفره عاشقونه از من و ایلیا بود … یاد لباس خوش دوختم افتادم که نسترن خانوم برای شب نامزدیم دوخته بود … یه لباس نباتی پر رنگ که زیر دامنش یه عالمه تور کار شده بود تا پف دار باشه …. دست ایلیا پیچیده بود دور کمرم و رو به دوربین هر دو داشتیم لبخند می زدیم … چی شد که من شدم نامزد ایلیا؟ چقدر همه چی سریع گذشت! لبخندی نشست کنج لبم. چه خوب شد که همه چی سریع گذشت … چه زود عاشق شدم و چه زود به وصال رسیدم. خدایا شکرت! یادم اومد به دوماه پیش …
از دانشگاه اومدم خونه مامان هول هول در حالی که مثل فرفره از این ور خونه می رفت اونور پرید جلوم و کیفمو کشید … با تعجب نگاش کردم … نفس نفس زنون گفت:
- سلام … بالاخره اومدی؟ بدو مامان … بدو برو حموم … زیر این آفتاب بو گرفتی!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- وا مامــــان … حالت خوبه؟!!
هولم داد سمت حمام و گفت:
- مگه با تو نیستم؟ وایساده بر و بر منو نگاه می کنه! برو تو حموم … مهمون داریم!
شستم خبردار شد که ای دل غافل …. بلـــــه! باز مامان خواستگار بازی راه انداختم … همچین می گفتم باز! انگار روزی دو تا خواستگار پشت در خونه مون منتظر اجازه من وایسادن! وقت نکردم حرفی برنم چون شوت شدم گوشه حموم و در حموم پشت سرم بسته شد … چاره ای نداشتم جز دوش گرفتن … یه ربعی تو حموم بودم … حوصله این بازی های مامان رو نداشتم … بیست و دو سالم بود قبول! وقت ازدواجم بود قبول … خودمم قصد ازدواج داشتم قبول … توی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم:
- هی قبول قبول می کنه! خوب پس مرض … بیا برو شوهر کن دیگه … چرا ناز می کنی؟!
با خنده حوله ام رو تنم کردم و رفتم از حموم بیرون … برای مامان ناز می کردم اما خودم می دونستم که واقعا برای داشتن یه جفت اماده ام و چه بسا که بهش نیاز هم داشتم. با این حال خیلی هم مشکل پسند بودم … این دومین خواستگارم بود و خواستگار قبلی رو چون از قیافه و تیپش خوشم نیومد رد کرده بودم. داشتم خدا خدا می کردم این یکی خوب باشه چون اوصولاً دختری نبودم که خودم برم دنبال جفتم بگردم … مامان با دیدن من سریع گفت:
- بجنب … کت و دامن زرشکیه رو گذاشتم رو تختت بپوشی … د یالا دیگه دختر! باید یه دستی هم به سر و صورتت بکشی …
همینطور که تند تند کلاه حوله رو روی سرم می کشیدم گفتم:
- مامان خواستگاره؟
- آره دیگه … تازه می گه خواستگاره! پس فکر کردی من برای اومدن خاله ات دارم اینقدر تو سرم می زنم؟
- کی هستن حالا؟!
- نمی دونم … خانوم مقامی معرفی کرده … پسر برادرشه … می گفت پسر خوبیه …
- همین جور ندیده نشناخته …
- مامان من ! خانوم مقامی پنج ساله که مشتری منه … خوب می شناسمش … کسی که اون معرفی می کنه صد در صد بدون نقصه … بعدش هم چلاق که نیستیم … اگه تو اونو پسندیدی و اونم تو رو … علیرضا رو می فرستم تحقیق …
نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی اتاقم … مامانم خیلی سال بود که روی پای خودش ایستاده بود … حتی وقتی که بابا زنده بود هم مامان کار می کرد … می خواست یه گوشه زندگی رو هم اون بچرخونه … آرایشگر بود … بابا هم که می دونست کار مامان فقط سر و کله زدن با خانوماست گیر نمی داد بهش … اما خدا رو شکر که مامان این حقوق رو داشت و خدا رو شکر که بابا کارمند دولت بود … وقتی فوت شد حقوقش و درآمد مامان کمکون کرد که روی پای خودمون بایستیم … حتی یلدا هم با همین درآمد ناچیز عروس شد و رفت خونه شوهر … علیرضا شوهرش هم واقعا پسر کم توقعی بود … اصلا هم کمبود جهار یلدا رو به روش نیاورد … و ما چقدر ممنونش شدیم! کت و دامن زرشکی که فیت تنم بود رو پوشیدم و ایستادم جلوی آینه … حرف نداشت … شال مشکی و زرشکیمو هم با لباس ست کردم … دو دست کت و دامن و یه دست کت و شلوار بیشتر نداشتم … با کمال اعتماد به نفس خریده بودم برای روزی که بخواد برام خواستگار بیاد … یه دست کت و دامن زرشکی … یه دست کت شلوار مشکی و یه دست کت و دامن بنفش رنگ … هر سه رو هم با شال های هم رنگ ست کرده بودم … بالاخره باید آبروداری می کردم! یعنی اعتماد به نفسم تو حلقم … خط چشمم رو برداشتم و درو تا دور چشمم کشیدم … به خط چشم کشیدن عادت داشتم … بعضی وقتا رژ لب هم نمی زدم اما خط چشمم فراموش نمی شد … رژ صورتی کمرنگی هم زدم و رفتم از اتاق بیرون … مامان با دیدنم اخمی کرد و گفت:
- دختر یه امروز اون خط چشم وامونده رو نمی کشیدی دور چشمت … بذار اینا خودتو بپسندن نه با یه عالمه بزک دوزک …
خندیدم و بدون اینکه جواب بدم رفتم سمت آشپزخونه … جواب نمی دادم خودش زود خسته می شد … این قانون من و مامان بود … مامان پشت سرم اومد توی آشپزخونه … ظرف های میوه و شیرینی مرتب روی میز چیده شده بود … سینی هم کنار کتری قرار داشت و استکان های کمر بارک مامان توش به ترتیب منتظر پر شدن بودن … خیاری برداشتم و بی توجه به غر غر های مامان گاز زدم و گفتم:
- یلدا اینا نمی یان؟
- نه علیرضا گفت امروز خودتون آشنا بشین اگه قضیه جدی تر شد ما هم می یایم …
صدای زنگ بلند شد … خیارم رو پرت کردم توی ظرف شویی و تند تند دستی به شالم کشیدم … مامان هم پرید از آشپزخونه بیرون … با اون چادر رنگی گلدار بامزه شده بود … مامان چادری نبود! فقط جلوی خواستگار چادر سر می کرد … در رو که باز کرد منم رفتم بیرون … گذشته بود دوره اینکه دختر بمونه تو آشپزخونه و مامانش سه بار هوار بزنه … دخترم! چایی … بعد بار سوم چایی بریزه ببره … تازه دستاشم بلرزه کلی هم سرخ و سفید بشه! کنار در آپارتمان ایستادم تا سر و کله خواستگار ها از داخل آسانسور پیدا شد … اول مامان خونواده … یه خانوم مانتویی … کمی چاق … با لپ های گوشتی … آرایش کامل … موهای بلوند … شال حریر قهوه ای که با مانتوی و شلوار کرم رنگش ست شده بود … مامانش که بد نبود! نفر بعد … فکر کنم خواهرش بود … یه دختر کاملا امروزی … مثل خودم بود … اولین چیزی که دیدم خط چشمش بود … نیشم داشت گشاد می شد که سریع جمعش کردم … هر دو اومدن سمت من ولی من هنوز چشمم به در آسانسور بود … بالاخره پسره اومد بیرون … با دیدنش چشمم ستاره زد! چی بود این!!! خوشگل … خوش تیپ … کت شلوار کرم پوشیده بود ولی کروات نداشت … یه دسته گل جمع و جور هم دستش بود … سریع چشم ازش گرفتم … یعنی چی؟!!! مردم چی می گن؟ مردم!!! حالا انگار همه جمع شده بودن منو ببینن … مامانش با محبت منو بغل کرد و بوسید … ولی حرفی نزد که بفهمم از من خوشش اومده یا نه! مثلا مثل رمانا بگه:
- ماشالله … ماشالله …
از فکر خودم خنده ام گرفت ولی جلوی خودمو بازم گرفتم. خواهره هم باهام دست داد لبخند نیم بندی تحویل داد و رفت تو … باباش هم از آسانسور اومد بیرون … یه مرد لاغر … با یه دست کت و شلوار معمولی خاکستری … بیشتر از من با مامان سلام احوالپرسی کرد … خود پسره هم اومد جلو … چند لحظه کوتاه به من نگاه کرد و دسته گل رو گرفت به طرفم … سعی کردم صدای تشکر کردنم اونقدر بلند باشه که بشنوه … دسته گل رو گرفتم و همه با هم رفتیم تو … مامان مدام تعارف می کرد:
- بفرمایید خواهش می کنم … خیلی خوش اومدین … اونجا چرا؟ تو رو خدا بفرمایید بالا …
داشتم از دست تعارفاش حرص می خورد … خوب حالا اینا فکر می کردن ما از خدامونه و من ترشیدم! سعی کردم یه کم اخم کنم که یعنی جایی هم خبری نیست … مامان نشست و رو به من گفت:
- یاس … دخترم …
و اشاره ای به سمت آشپزخونه کرد … فهمیدم باید برم تو کار پذیرایی … دیگه بقیه جزئیات رو درست یادم نیست … فقط یادمه یهو به خودم اومدم دیدم توی اتاق کوچولوم نشستم لب تخت و ایلیا هم نشسته روی صندلی میز کامپیوترم و داریم با هم حرف می زنیم … قیافه قشنگی داشت … از اون چهره ها که بیشتر مناسب دختره تا پسر … ظریف مریف و تو دل برو … چشماش سبز روشن بود … موهاشم بور بور … نمی دونم چرا ولی خیلی ازش خوشم اومده بود … فقط یه سال از خودم بزرگتر بود … بیست و سه سالش بود و لیسانس صنایع داشت … به قول مامانش آقای مهندس بود! مدل موهاش فقط تو ذوقم زده بود … فشن و تیغ تیغ! توی حرفاش هم فهمیدم زیاد از حد کمال گراست … دنبال بهترین هر چیزی می گشت … به قول خودش می خواست همیشه حرف اول رو بزنه توی همه چی … از قیافه و تیپ گرفته تا خونه و شغل و ماشین و …. بعدم خیلی رک گفت از من خوشش اومده و امیدواره بهش جواب مثبت بدم … مغرور نبود … خیلی هم مهربون به نظر می یومد … اصلا هم سعی نکرد برام کلاس بذاره … صادق بود … از بین حرفاش فهمیدم اصلا هم بچه ننه نیست … برعکس بیشتر به پدرش وابسته بود … وضع مالی متوسطی هم داشت … یه پراید هاچ بک داشت و می گفت اونقدری پس انداز داره که بتونه یه خونه خوب کرایه کنه … شغلش هم توی یه کارخونه تثبیت شده بود … با این حال مطمئن بود که خیلی زود می تونه خودش رو بکشه بالا … منم تو رویاهاش غرق شدم و بعد از چند روز وقتی به خودم اومدم دیدم جواب مثبت رو دادم … می خواستیم زود عقد کنیم، ولی متاسفانه محرم بود … مجبور بودیم یه صیغه محرمیت کوتاه مدت بخونیم تا محرم و صفر بگذره …دوباره غرق عکسایی شدم که جلوی روم در هم بر هم روی هم ریخته بودن. یه ماه از محرمیتمون گذشته بود … امروز بالاخره تسلیم ایلیا شده بودم که برم خونه شون! اون شوهرم بود … نباید ازش خجالت می کشیدم … ایلیا هم یه کم آتیشش تند بود … بارها سر این جریان دعوامون شده بود … اما تا کی؟! نباید اینقدر برای خودم جنگ اعصاب درست می کردم … می شد این دوران رو توی صلح و صفا طی کرد …

 


برســـــــــــــام
معنی برسام :

برسام: آتش بزرگ ,مرکب از بر(مخفف ابر) + سام ( آتش) : مجاز از قدرتمند
از نام های اصیل ایرانی که در شاهنامه ذکر شده است ؛ نام پسر بیژن که سرداری دلیر بود .


یه گوشه از ساحل نشسته بودم و داشتم به موج های بلند و کوتاهی که میومدن و می رفتن نگاه میکردم … چقدر شبیه زندگی من بودن! کوتاه … بلند … خشن … گاهی تا جلوی پام می یومدن و پاهای برهنه ام رو قلقلک می دادن … داشتم به سختی های زندگیم فکر می کردم ، چند سالی می شد که لیسانسم رو گرفته بودم، دو سال هم بود که خدمتم تموم شده بود. اما هیچی به هیچی … انگار تازه رسیدم روی نقطه صفر … این همه که دنبال کار گشتم نتونستم به هیچ موفقیتی برسم. حس می کردم زندگیم به بن بست رسیده … بیکار که هستم ، نامزدیم با فرناز هم روز به روز داره طولانی تر می شه … جیبم هم روز به روز خالی تر … این شرایط باید تا کی ادامه داشته باشه؟ من تا کی کشش دارم؟ تا کی باید ازدواجم عقب بیفته؟ فرناز تا کی می تونه پای من بشینه؟ همین الان هم می دونم که خسته شده
لرزش چیزی توی جیبم از فکر کشیدم بیرون ، یه کم خودم رو از روی زمین کشیدم بالا و سریع دستم رو کردم توی جیبم … نمی دونم گوشیمو چه جوری چپوندم بودم توی جیب شلوارم … ، یادم رفته بود از حالت سایلنت درش بیارم ، بالاخره از تو جیبم
کشیدمش بیرون
… با دیدن لبخند فرناز روی صفحه گوشی یه لحظه همه فکرام از یادم رفت … ؛ سریع دکمه رو زدم و جواب دادم :
_ جانم ؟
_ســـلام ! برسام جونم ،خوبی؟
مثل همیشه شاد و پرانرژی بود ، انرژیش از پشت تلفن به من هم سرایت کرد!
_مرسی عزیزم ، تو چطوری ؟
_منم خوبم ، مثل همیشه! چه خبر از بازار کار؟
یه دقیقه بود که فراموشش کرده بودما! آهی کشیدم و اومدم جوابشو بدم که گفت :
– دیگه نمی خواد بگی ، از این آه پر سوزت فهمیدم خبری نیست!
توی صداش یه سرزنشی بود … شاید هم چون من خودم از دست خودم شاکی بود فکر می کردم همه عالم و آدم می خوان سرزنشم کنن! سعی کردم یه جوری بحث رو خوشایند کنم:
_خوشم اومد ! این کار پیدا نکردن و عقب افتادن عروسیمون داره کم کم باعث می شه بیشتر ، همدیگرو بشناسیما ! من دهنمو باز نکرده تو اونور خط می فهمی می خواستم چی بگم!
_حالا خودتو لوس نکن ! هیچم خوب نیست … حالا می خوای چی کار کنی ؟
_فردا یه قرار مصاحبه دارم ، باید برم ببینم اون چی می شه…
اومدم بگم ولی چندان امیدی ندارم که صدای جیغ خوشحالش بلند شد … دلم نیومد دلشو بشکنم … گوشی رو چند سانتی از گوشم دور کردم و وقتی دیدم ابراز خوشحالیش تموم شد ، گوشی رو با احتیاط به گوشم نزدیک کردم … با هیجانی که توی صداش موج می زد گفت:
– حالا کی بهت گفته بودن باید بری مصاحبه؟
_فک کنم سه روز پیش بود!
دوباره جیغ کشید :
_سه روز پیــــــش ؟! بعد تو باید امروز بهم بگی ؟ اونم وقتی ازت سوال کردم ؟ خیلی بدی برسام !
باز یه بهونه پیدا شد برای قهر کردن ، حالا کی می تونه بیاد راضیش کنه و بگه دلیلش مشغله فکری بوده ، همین
!
حوصله قهر و جنجال رو نداشتم … تصمیم گرفتم عذر خواهی کنم … شاید مقبول افتاد و مثل سری های پیش کارمون به قهر و دعوا نکشید ، با اینکه برام سخت بود ولی گفتم … فرناز هر کسی نبود … قرار بود همسرم بشه!
– ببخش ، انقدر فکرم مشغول بود که یادم نبود بهت بگم این خبرو .
خندید ! جا خوردم … خیلی زود کوتاه اومد … برعکس همیشه!
_نزن این حرفو ! آدمه و هزارتا گرفتاری … خوب معلومه یه چیزایی یادش می ره !
یعنی از دستم ناراحت نشد؟!!!

خیلی عجیب بود! با تعجب گفتم:

- جدی ناراحت نشدی فرناز؟

خودشو لوس کرد:

_دیفونه ! آخه واسه چی ناراحت باشم ؟!
مکث کرد ، منم چیزی نگفتم. فرناز صد در صد یه نقشه ای داشت … بعد از دو سال نامزد خودم رو نشناسم برای لای جرز دیوار خوبم!
_برسام ؟
_جانم؟
_برنامه ت واسه بعد از ظهر چیه ؟
_ برنامه خاصی ندارم ، چطور ؟
_میای بریم سینما ؟
اخمام در هم شد، چقدر نسبت به این کلمه آلرژی داشتم ! یه جوری بود این کلمه سینما … من رو یاد دعوا می انداخت ، یاد اعصاب خردی ، یاد بی حوصلگی و داد و هوار … … آخرین باری که با فرناز رفته بودیم سینما یک سال پیش بود از تصورش هم بی اراده اعصابم به هم می ریزه! یاد فرناز می افتم و شخصیت پنهانش که تا به حال ندیده بودم! وقتی دیدم چطور داره قربون صدقه گلزار توی اون فیلم می ره چه بحثی بینمون شد و چه جنگ اعصابی داشتیم بعدش داشتیم تا آشتی کنیم. خیلی برام عزیز بود که بخشیدمش وگرنه باید دندوناشو تو دهنش خورد می کردم که جلوی نامزدش قربون صدقه یه پسر دیگه نره!
از فکر اومدم بیرون و با شک و تردید گفتم :
_مگه امروز سه شنبه ست ؟
_نه ، چهارشنبه ست .. چطور ؟
_آخه سه شنبه نیم بها بود بلیتا ، می گفتی دیروز می رفتیم .
_نمی شد ؛ آخه تازه امروز اکران شده
_خوب اگه امروز اکران شده چه عجله ایه ؟ می ذاریم واسه سه شنبه هفته بعد .
_تو که خسیس نبودی برسام … لذت دیدن فیلم ، تو روز اول اکرانش یه چیز دیگه ست .
تازه دلیل مهربون شدنش رو فهمیدم ، می خواست راضی بشم تا باهاش برم سینما!!! اینم دلیل قلمبه شدن محبت نامزدمون! کلا کشته مرده شانس و اقبال خودمم …
با فک منقبض گفتم:

_خسیس نیستم فرناز ، وضع مادیم خرابه ، باید صرفه جویی کنم .
سریع بغض کرد و گفت :
– خوب من حوصله م سر می ره چیکار کنم؟
لحنش دوباره بوی قهر گرفت، بوی دعوا و تا چند روز حرف نزدن، اتفاقایی که اصلا دوست نداشتم تکرار بشن،
نه حوصله منت کشی داشتم نه حوصله اینکه روزی هزار بار گوشیمو چک کنم به امید دیدن یه اس ام اس یا زنگ از اون …
اصلا حق با فرناز بود … این دختر باید به چی دل خوش می کرد؟ به نامزدی که جیبش همیشه خالی بود؟ پول نداشت؟ کار نداشت؟ یه ماشین نداشت که ببره بگردونتش؟ حالا که یه سینما می خواست درست نبود که ازش دریغ کنم … باید بی خیال وضع مالیم می شدم . سعی کردم لحنم از همیشه مهربون تر باشه:
_باشه ، نمی خواد غصه بخوری عزیزم ، می ریم سینما …
با جیغ خوشحالیش ادامه صحبتم رو قطع کرد :
– آخ جــــــــــــــــون ! میسی برسام!
خوب مثل اینکه به خیر گذشت ، نفس راحتی کشیدم .
– خواهش می
کنم ! خوب حالا چه ساعتی شروع می شه که بیام دنبالت؟

اصلا دوست نداشتم جریان پارسال تکرار بشه، برای همین هم با تردید اضافه کردم:
- اصلا فیلمش چی هست؟
_ ساعت شش و نیم بعدازظهر شروع می شه ، فیلمش رو هم می بینی می فهمی .

نفسم رو با صدا دادم بیرون … خدا به خیر بگذرونه! گفتم:
_باشه !من پنج و نیم جلو در خونه تونم ، کار دیگه ای نداری ؟
_ نه عسیسم ، پس منتظرتم ، مراقب خودت باش .
_ تو هم همینطور .
گوشی رو قطع کردم ، از حالت سایلنت درش آوردم ، اینبار گذاشتمش تو جیب پالتوم و دوباره مشغول تماشای دریا شدم … تا ساعت پنج و نیم حالا حالا ها وقت بود … هربار با فرناز حرف می زدم حس خوبی بهم دست می داد … شاید به خاطر این بود که خیلی دوسش داشتم عشقم تنها چیزی بود که در حال حاضر نسبت بهش مطمئن بودم ، هر چیزی رو هم که از دست می دادم اون رو از دست نمی دادم …
ذهنم می خواست بره به سمت گذشته ها … یاد آشنایی متفاوتم با فرناز افتادم … چه دورانی بود!

یــــــــــــــــــاس

عکسا که تموم شد داد مامان هم بلند شد:
- دختر بلند شو دیگه، مگه نگفتی ایلیا می یاد دنبالت که برین بیرون شام بخورین؟ بجنب پس دو ساعته نشستی تو اتاقت …
از جا بلند شدم و گفتم:
- چشم مامان جون … شما اینقدر حرص نخور … اون ایلیا از خداش هم هست که منتظر من بمونه .
صدای زنگ تلفن مهلت جواب دادن رو از مامان گرفت، رفت سمت تلفن و من هم رفتم سراغ کمدم تا تازه چک کنم ببینم چی باید بپوشم، کلاه حوله ای رو از روی سرم کشیدم و خرمن موهای بلند و مواج و سیاهم دورم رو گرفت، هنوز خیس بودن موهام. دستی زیرشون کشیدم و مشغول وارسی لباس هام شدم، صدای داد مامان نگاهم رو کشید سمت در اتاق:
- یــــاس! تلفن داری …
- کیه مامان؟
- بیا پریاست …
بی خیال کمد راه افتادم سمت تلفن که توی پذیرایی بود. مامان با دیدنم گوشی رو گرفت سمتم و غر غر کرد:
- با این موهای خیس حالا می چایی!
بدون جواب گوشی رو گرفتم و با شادی گفتم:
- سلام به پری پری ها …. پریا! گل پریا …
غش غش خندید و گفت:
- این شروین باید از تو یاد بگیره به خدا!
- سلام عرض شد خانوم …
- سلام به روی ماهت …. چطوری؟
- خوبم … تو چطوری؟
- منم خوبم، مگه می شه زن شروین باشم و بد باشم؟
- باز شروین شروینش راه افتاد، حرفی نداری بزنی جز این؟ خودم می دونم حسابی داری خوش می گذرونی نیاز نیست بگی …
دوباره خندید و گفت:
- چه جــــورم!
- بترکی بی حیا …
- مگه به تو و ایلیا خوش نمی گذره؟
با یه خرمن ناز گفتم:
- ای! همچین …
- خدا داند!
- کوفت … تو مسائل خاک بر سری ما دخالت نکن …
- بی شعوری دیگه، نکبت دلت هم بخواد کسی دست بکنه تو مسائل …
پریدم وسط حرفش و با خنده گفتم:
- زنگ زدی زر بزنی یا حرفی هم برای گفتن داری؟
به جای جیغ آژیـــر کشید:
- کثافت! از جلوی چشمام خفه شو …
غش غش خندیدم و ولو شدم روی مبل، اونم با خنده گفت:
- زنگ زده بودم دعوتت کنم یه سر بیای تهران یه حال و هوایی عوض کنی … اما لیاقت نداری! برو بمیر …
- چه خبره؟
- هیچی! مگه باید خبری باشه؟ گفتم بیای به یاد دوران قدیم یه ذره شیطونی کنیم، بعضی وقتا با همجنس …
جیغ کشیدم:
- پریــــــا! دیووونه یهو شروین می شنوه فک می کنه داری راست می گی!
- نه بابا اون جنسشو امتحان کرده ، مطمئنه!
دوباره خنده ام رو ول کردم، مامان چپ چپ نگام کرد. همیشه می گفت خوب نیست دختر اینقدر بلند بخنده! اما کو گوش شنوا … عین شتر خنده ام رو ول می کردم … پریا هم یه کم خندید و گفت:
- می یای یا نه؟
- ایلیا رو چه کنم؟
- بابا دو روز بپیچونش دیگه، مجردی حال کنیم!
- مگه شروین نیست؟
یه لحظه حس کردم صداش ناراحت شد:
- نه، داره می ره ماموریت … دو ماهه!
- دو ماهه!!؟ اووه … چی کار می کنی تو این دو ماه؟ بر نمی گردی اصفهان؟
- نه بابا … بیام دوباره حال و هوام اونوری می شه تحمل اینجا برام سخت می شه، می گم که تو بیا اینجا یه چند روزش رو تو پیشمی، بعدم هم یا می رم خونه مادر شوهرم یا تنهایی سر می کنم دیگه.
- شروین چی می گه؟
- می گه یا می ری اصفهان یا می ری خونه مامانم اینا …
- خوب حق داره! چطوری تو رو تنها بذاره و بره؟
- بابا آپارتمانه اینجا خیر سرش … امنه!
- در هر حال …
- اگه تو بیای دیگه گیر نمی ده …
- فکر نکنم ایلیا بذاره …
- بیخود! کی عروسی می کنین شما؟
- هر وقت شما دستور بفرمایید …
دوتایی با هم خندیدم و پریا گفت:
- برو همین امشب پیشش بابا صواب داره والا …
- گمشو … مرد باید تشنه بمونه!
- آره تشنه نگهش دار تا به وقتش پدرت رو در بیاره …
صدای داد مامان بلند شد:
- دختر بدو ایلیا اومد …
سریع گفتم:
- وای پری ایلیا اومد …
- ا داری می ری پیشش؟
- بی شـــعور! ذهن منحرفت رو درویش کن …
- خوب گمشو، خدا تو رو می شناسه … خبرش رو بهم بده که می یای یا نه؟
- شروین کی می ره؟
- هفت هشت روزدیگه …
- باشه خبرت می کنم تا اون موقع …
- منتظرم …
تند تند خداحافظی کردم و شیرجه رفتم سمت اتاقم … گوشیم هم داشت زنگ می خورد …

 

برســـــــــام


یادمه حدود سه سال پیش بود ، تازه سربازیم تموم شده بود و چون می دونستم حالا حالا ها نمی تونم یه کار درست حسابی پیدا کنم واسه اینکه اوقات بیکاریم رو پر کنم تصمیم گرفتم برم کلاس زبان ، اینجوری با یه تیر دو نشون می زدم ، هم اوقات فراغتم پر می شد ، هم اینکه می تونستم زبانم رو تقویت کنم .
روز اول کلاس ، تازه فهمیدم کلاسمون مختلطه ! وقتی وارد کلاس شدم ، دیدم صندلی ها رو مثل کلاسهای معمولی نچیدند ،
همه رو کنار هم و دور تا دور کلاس قرار داده بودن. ، چیزی که برام جالب بود ، طرز نشستن دخترا و پسرا
بود ، دخترای کلاس یه سمت نشسته بودند ، پسرا هم یه طرف! انگار جزام می گرفتن از هم …
منم خوب ، طبق چینش کلاس ، رفتم تو قسمت پسرا نشستم … دیگه ظرفیت کلاس تکمیل شده بود که استاد وارد کلاس شد .
یه خانم حدود سی و یکی ، دو ساله بود ، که وارد کلاس نشده شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن … اونم به صورت خیلی جدی ، بچه ها هم ، همه ساکت شده بودند و به جای گوش کردن فقط نگاه می کردند .
تا اینکه دیگه کم کم چهره جدیش از هم باز شد ، دست از انگلیسی بلغور کردن برداشت و فارسی حرف زد :
– هی می خوام خودمو نگه دارم و فارسی حرف نزنم می بینم نمی شه!
این طرز نشستنتون خیلی برام جالبه … شاید باورتون نشه ، من نزدیک پنج ساله که دارم تدریس می کنم اما همچین چیزی ندیده بودم ! این که خودتون خودتونو تفکیک کردین !
همه بچه ها زدن زیر خنده … استاد بامزه ای بود! خیلی زود باهاش کنار اومدیم … نیمی از ترم کلاس زبان می گذشت که دیدیم خبری از استاد نشد ، اون روز اصلا کلاس برگزار نشد .جلسه بعد که رفتیم ، دیدیم یه استاد دیگه که اونم یه خانم بود و
هم سن و سال همون استاد قبلی وارد کلاس شد و خودشو استاد جدید کلاس معرفی کرد ، البته به انگلیسی !اما بعد از اون بقیه حرفاش رو به فارسی گفت تا خوب متوجه بشیم و بعدا زیرش نزنیم که ما نفهمیدم، اول شرایط تدریس و نمره دادنش رو گفت ، و بعد اولین تذکری که داد راجع به طرز نشستن بچه ها توی کلاس بود :

- خوب چون من خیلی به کارهای اشتراکی اهمیت می دم و شما بعد از خوندن هر مکالمه باید یک پارتنر داشته باشین و با اون مکالمه تون رو تمرین کنین ، پس این طرز نشستنتون فایده نداره …
بلند شد اومد ، یکی در میون بلندمون کرد و دختر و پسرا رو یکی در میون کنار هم نشوند. بعد با خنده موفقیت آمیزی گفت : حالا شد ! لطفا تا آخر ترم جاتون رو عوض نکنین .
اولین لازمه انگلیسی صحبت کردن اینه که خیلی راحت حرف بزنین و بدون تته پته کردن … اگه پارتنر شما جنس مخالف باشه شما بیشتر به تته پته کردن می افتین، و وقتی کم کم مجبور شدین خودتون رو اصلاح کنین می بینین که چقدر به نفعتون بوده چون دیگه نه تنها با هم جنس خودتون که با جنس مخالف هم راحت مکالمه می کنین …

من
ولی خیلی اعصابم خورد بود. دوست نداشتم با دخترا هم کلام بشم. تا این سن نشده بودم و از این به بعد هم علاقه ای به این کار نداشتم، با زور و بدبختی خودم رو راضی کردم که فقط دو ساعته توی کلاس اینو تحمل کنم! با یه حالت راحت خودم رو ول کردم روی صندلی کنار پارتنرم که بیچاره پرید بالا از ترس، پوزخندی بهش زدم و مشغول ورق زدن کتاب زبانم شدم. ، بالاخره رسیدیم به بخش تمرین مکالمه .
استاد یه نگاه به لیست اسامی روبروش انداخت و یه نگاه به ما ها که نشسته بودیم ، بعد یه دقیقه به من اشاره کرد و گفت : شما با کناریت ، مکالمه رو شروع کن .
برگشتم به سمت کناریم ، سعی می کردم زیاد چشم
م تو چشمش نیفته … حوصله قر و قمیش های دخترونه رو نداشتم …مکالمه رو اون
باید شروع می کرد ، اولین جمله درمورد معرفی بود .
hello, my name is farnaz, whats your name?

نگاهی به دستای لرزونش که هی تو هم پیچشون می داد انداختم. بیچاره فکر کنم داشت سکته رو می زد!
حالا نوبت من بود که جوابش رو بدم:
hello farnaz, my name is barsam!

اینقدر راحت حرف زدم که همه برگشته بودن و با کنجکاوی به من و فرناز نگاه می کردن. فکر می کردن ما با هم رابطه ای داریم! هر چند که قیافه سرخ و سفید فرناز هر حدسی رو نفی می کرد. اما بر خلاف ظاهر خونسردم کار سختی بودم برام، چون تا حالا این مدلی با دختری هم کلام نشده بودم. طوری که بخوام با اسم کوچیک صداش کنم!
هر چی که بود اون روز چند بار این کارای سخت رو انجام دادم تا بالاخره استاد بی خیال کارهای گروهی شد و بعد از چند صفحه درس دادن کلاس تموم شد.
اما این همه ماجرا نبود ، چون تو جلسه بعد با توجه به درسی که داده شده بود استاد ازمون خواست تا پاتنرهامون رو به شام دعوت کنیم ! که اون به زبون فارسی هم کار سختی بود برام چه برسه به انگلیسی !
من! از یه دختر! خواهش کنم؟!! شام با من بیاد بیرون؟!!! عمری! اما خوب استاد بود دیگه! ناچارا این کار رو هم کردم و چیزی که برام جالب بود این بود که فرناز هم نسبت به قبلش بی پروا تر شده بود، زل زد توی چشمای من و گفت:
- نه شرمنده دوست ندارم بیام …

همه بچه ها خندیدن اما من یه حس عجیبی داشتم، انگار تو واقعیت از کسی درخواست کرده بودم و اون ردم کرده بود! به غرورم بر خورده بود حسابی! جلسه بعدی استاد باز اومد گفت ، در ادامه موضوع جلسه پیش ، ایندفعه باید تک تکتون بلند بشین و تمام بچه های کلاس رو به یه چیزی دعوت کنین ، حالا این می تونه ، شام باشه ، بازی باشه ، نوشیدنی ، پارک .. یا هر چیز دیگه ، هر کسی که بیشترین جواب مثبت رو بگیره اون برنده ست .
اینم از اون کارای سخت بودا ! نمی دونم اومده بودم کلاس زبان یا تقویت روابط اجتماعی ، مخصوصا با جنس مخالف !
بیشتر بچه ها پیشنهاد رستوران می دادند ، اما من برای اینکه پیشنهادم خاص باشه ، تو چله زمستون پیشنهاد بستنی دادم ، اول هم رفتم سئوال رو از پسرای کلاس پرسیدم که به غیر از یه نفر همه دعوتم رو قبول کردند ، حالا سخت ترین قسمت ماجرا مونده بود ، دعوت دخترای کلاس به بستنی !
منم
بدون اینکه به صورتاشون نگاه کنم همینطور که سرم رو کرده بودم توی برگه هایی که دستم بود
سوالم رو پرسیدم ، اگر جوابشون مثبت بود ، جلوی اسمشون تیک می زدم ، که تا اونجا همه
جوابشون مثبت بود ، دیگه رسیدم به پارتنرم ، فرناز … سوالم رو تکرار کردم ،
که اونم خیلی خونسرد گفت :

- I have a date tonight, sorry I cant!
همه خندیدن ..منم خندیدم ، اونا به زرنگی فرناز ، اما من نفهمیدم واسه چی ؟! شاید . خندیدنم که کسی کنف شدنم رو حس نکنم. دوست داشتم کله فرناز رو بکوبم توی دیوار … اون روز هم گذشت … بدون اینکه بتونم بلایی سر این دختره بیارم …
اون روز زود اومدم و هنوز استاد نیومده بود تا در کلاس رو باز کنه ، از بچه ها هم کسی نبود ، برا همین رفتم روی یه صندلی روبروی کلاس نشستم و مشغول بازی با گوشیم شدم …
_سلام ، کسی نیومده ؟
سرم رو از گوشیم برداشتم ، فرناز بود که بالا سرم وایساده بود ، خونسردیم رو حفظ کردم و گفتم : سلام ، نه هنوز ، منتظرم استاد بیاد حداقل بتونیم بریم تو کلاس .
فرناز : خوب بریم کلید رو از پایین بگیریم ، خودمون کلاس رو باز کنیم.
نگاهی به ساعتم انداختم ، ده دقیقه ای مونده بود به شروع شدن کلاس : به نظرم ارزشش رو نداره ، به خاطر ده دقیقه این همه پله رو بالا پایین کنیم ، چند دقیقه دیگه خود استاد میاد .
فرنازم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : باشه

اومد سمت صندلی کناریم که کیفم رو گذاشته بودم روش.
_ جای کسیه ؟
جاش بود بگم بله جای کسیه! اما اصلا نفهمیدم چی شد که
سریع کیفم رو برداشتم و گذاشتم رو پام : نه ، بفرمایین .
اونم با لبخندی تشکر آمیز
و با یه تا ابروی بالا پریده کنارم نشست … هر دو سکوت کرده بودیم، اون که کلا با من زیاد هم کلام نمی شد منم که عمرا سر حرف رو باهاش باز نمی کردم …. می ترسیدم باز کنفم کنه!داشتم عصبی می شدم که بالاخره
بعد از یه دقیقه سکوت ، بقیه بچه ها هم سر رسیدند و من فراموش کردم که چه حالی بودم .
استاد
هم اومد و همگی وارد کلاس شدیم ،بعد از چند دقیقه درس دادن ، که موضوعش در مورد مصاحبه کاری بود ، به همه گفت از جامون بلند شیم ، صندلی هامون رو دو به دو رو بروی هم گذاشتیم و هر کس روبروی پارتنر خودش نشست ، من و فرناز شروع کردیم به انگلیسی صحبت کردن و از هم مصاحبه کردن . اون روز برعکس روزای قبل فرناز باهام خیلی بهتر بر خورد کرد و من نمی دونم چرا اینقدر خوشحال شدم!


حالا دیگه بر خلاف روزهای اول کلاس ، که سختم بود ،
و دوست نداشتم با این دختر هم کلام بشم
واسه رسیدن روزهایی که کلاس داشتم روز شماری می کردم .
توی اون جلسه مثل هر جلسه که استاد ازمون یک کار گروهی می خواست ، درس در مورد حدس زدن بود ، برای همین قرار شد هر کس چند عدد که تو زندگیش معنی داره ، انتخاب کنه و از نفر مقابلش بخواد که حدس بزنه ، من چند تا عدد نوشتم ، فرناز
هم
چند تا عدد نوشت ،
حالا موقع حدس زدن بود ، من سنم ، تاریخ تموم شدن سربازیم با قبول شدن کنکور رو نوشته بودم ، که فرناز دوتاش رو حدس زد و تو تاریخ تموم شدن سربازیم موند ، چون انگلیسیش ته کشیده بود ، فارسی پرسید:

- پس این چیه ؟
گفتم: نمی گم ، باید حدس بزنی !
اونم
پوزخندی زد و گفت:

- حالا اگه تو هم نتونستی اعداد منو درست حدس بزنی ، من کمکت نمی کنم!
خندیدم و گفتم :

- خوب نکن !فکر کن نتونم حدس بزنم …

روز تولدش رو که ٢۵ آذر بود حدس زدم ، رتبه کنکورش رو هم حدس زدم ، اما موندم توی یه تاریخ : هفتم مهر ، خندیدم ، گفتم ف ف می دیدی؟! هپت هپت هپتادو هپت !
تا این رو گفتم ، خنده پیروزمندانه ای کرد و گفت:

- نخیر ! دیدی نتونستی حدس بزنی ؟
کلا انگلیسی رو بی خیال شده بودیم و داشتیم واسه خودمون بیست سوالی بازی می کردیم !
گفتم باشه ، من باختم حالا بگو چی بود این تاریخ ؟
یه نگاهی بهم کرد ، بعد سریع سرش رو انداخت پایین ، باز سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد ، یه نگاه جدید ، نگاهی که تاحالا ازش ندیده بودم ، نگاهی که یه چیزی رو درونم تکون داد .
بعد از اینکه یه کم این دست و اون دست کرد ، یه نفس عمیق کشید و جواب داد : این روز ، روزیه که استاد ، جابجامون کرد و واسه هر نفر یه پارتنر انتخاب کرد .
اومدم بگم مگه با این کارش چه اتفاق عجیبی افتاده که تو اون رو قاطی روزای مهم زندگیت نوشتی که با مرور اتفاقایی که بعد از اون روز برام اتفاق افتاده بود ، پشیمون شدم ، هفتم مهر واسه منم
انگار یه روز مهم بود ، روزی که یه توفیق اجباری باعث شد با فرناز آشنا بشم و روزای خاطره انگیزی رو باهاش داشته باشم ، اما نه! واسه من یه روز دیگه هم مهم شده بود ، امروز ، روزی که فرناز غیر مستقیم ، چشم و گوشم رو باز کرد ، از اون روز به بعد بود که دیگه فقط پارتنر نبودیم .

یــــــــــــــــــاس

اول از همه رفتم سمت گوشیم، با دیدن اسم ایلیا بی تعلل دکمه سبز رو فشار دادم:
– سلام عزیزم …

- سلام خوشگل من … کجایی عزیزم؟ بیا دیگه … دم در منو کاشتی؟
- وای ایلیا ببخشید … الآن می یام …
- قول می دم هنوز حاضر هم نشدی …
- خوب حاضر شدنم امروز یه ذره بیشتر طول می کشه دیگه … تو که می دونی …
با یه لحن خاصی گفت:
- بدو دیگه دختر خوب …
- اومدم …
گوشی رو قطع کردم … سریع از داخل کشوی لباسم یه تاپ سرخ با یه دامن استرچ مشکی در اوردم … دامن رو گذاشتم تو کیفم و فقط تاپ رو پوشیدم … شلوار جین لوله تفنگی مشکی رنگمو هم پوشیدم با مانتوی کتی خاکستری … شال مشکی و خاکستریمو هم کشیدم روی موهام و تند تند یه آرایش کمرنگ هم کردم … فقط خط چشمم رو کمی پر رنگ تر از بقیه روزها کشیدم … دویدم از اتاق بیرون و داد زدم:
- مامــان من رفتم، خداحافظ …
مامان که خم شده بود و توی کابینت دنبال چیزی می گشت گردن کشید و از بالای اپن گفت:
- خوش بگذره … مواظب باشین … به ایلیا سلام برسون …
دستی تکون دادم و پریدم بیرون. تا آسانسور سه طبقه رو رفت پایین کف دستام از هیجان خیس عرق شده بود … نمی دونم چرا اینقدر استرس داشتم. از در مجتع که زدم بیرون پراید هاچ بک دودی رنگ ایلیا رو اون سمت خیابون منتظر دیدم … دویدم اون طرف و قبل از اینکه بخوام در رو باز کنم در باز شد … با خنده نشستم و همینطور که در رو می بستم گفتم:
- سلام عزیزم …
دستش رو گذاشت روی پام و گفت:
- سلام به روی ماهت عسلکم …
غرق نگاه رنگیش شدم و گفتم:
- خوبی؟
- تو رو می بینم مگه می شه بد باشم؟ بریم؟
با شیطنت گفتم:
- کجا؟
اونم با شیطنت گفت:
- تو اتاق من …
با شرم کوبیدم به بازوش و گفتم:
- ایلیا …
خندید دنده رو جا زد و گفت:
- جان ایلیا …
- مامانت اینا نیستن؟
- نه بابا … امروز سر خر نمی خواستم … فرستادمشون خونه خاله …
دوست داشتم بحث رو عوض کنم … نمی خواستم خجالت بکشم … گفتم:
- چه خبر از کارخونه؟
مختصر و مفید گفت:
- خوبه … می گذره …
بعد با لبخند مرموز گفت:
- بحث رو عوض نکن جیگر من … مگه نمی دونی قبل از هر کاری باید خوب در موردش حرف زد و جوانبش رو سنجید؟
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم … غش غش خندیدم و گفتم:
- اگه تو اینقدر پرویی من که نیستم …
فشاری به پام وارد کرد و گفت:
- می شی … پرو هم میشی … به خاطر من …
دستم رو بردم سمت ضبط و روشنش کردم … شاید از این طریق می تونستم از اون جو فرار کنم … صدای خواننده چشمام رو گرد کرد:
- ها پسر ، DJ AMORI ، فیت ساسی مانکن
اونقدر قوی هستن که طرفداراشون خیلی بیشتر از لینکین پارکن
ببینم اگه تو حس داری بعد بریم تو فاز
Love Story
الو بله ، سلام بله ، الو ، ۰۹۱۲ ، اپراتور الان چیه ، شما کیه
نه اشتباست الان تو ارتفاست برو گمشو الو تو نکن التماس
الو الو الو بله ، سلام چیه ، شما با کی کار داری ، بارداری چقدر بار داری ، کجا میری الو
الو عوضی تو غرض داری انقدر فوت نکن آخه مگه مرض داری
بابا خط رو خطه عشقم کجایی الان
وقتی دست تو دستت هستم تو بمیر برام
ها ها آها ، بدو زنگ بزن بیا رو خطم آها

الو الو بیب بیب علیشمس ، ساسی واسه ژانویه بلیط هست
Happy New Year ، کریسمس تو ، صبر کن صبر کن صبر کن صبر کن
تو به من قول دادی ، داشتی با من می رقصیدی چرا منو هل دادی
۲ بار به من زنگ میزنی تو هر هفته ای ، به که چه دختر رو هم رفته ای
روسریتو جلو همه میبندی ، ولی منو که میبینی سریع میخندی ، هه هه
من میتونم واسه تو له له بزنم و جای عطر به خودم به به بزنم
میتونم بگم ها اااااااای ، اینجوری واست چه چه بزنم ، ها

ایلیا هم داشت باهاش می خوند یه لحظه نگاش اومد سمت من و با دیدن قیافه ام یهو صدای قهقهه اش فضای ماشین رو ترکوند … دستم رو جلو بردم ضبط رو خاموش کردم و گفتم:
- حالت خوبه ایلیا؟
کمی خنده اش رو جمع کرد و گفت:
- من که خوبم … تو چطوری عزیزم؟ این چه قیافه ایه؟
- اینا چیه گوش می کنی ایلیا؟
- خوب چی گوش کنم؟ مهستی خوبه؟ یا حمیرا؟
اخم کردم و گفتم:
- نه بابا … من خودمم حمیرا و مهستی گوش نمی دم ولی یه چیزی گوش کن که حداقل مفهوم داشته باشه …
- مفهوم می خوام چی کار؟ یه چیزی می خوام که بهم فاز بده … ببین خداییش این آهنگ رو گوش می دی بی اراده باهاش تکون می خوری …
فقط نگاش کردم … جدی شد و گفت:
- تو خودت از کیا آهنگ گوش می کنی؟
- خیلی ها … هم امروزی هستن هم قشنگ می خونن …
- خوب مثلا؟
- مثلا … ندیم … رضا شیری … حسین استیری … شادمهر عقیلی … رضا صادقی … مرتضی پاشایی …
غش غش خندید و گفت:
- بیخیال عزیزم … آهنگی که رپ نداشته باشه که آهنگ نیست …
نمی دونم چرا ولی یه لحظه حس کردم راست می گه … این آهنگه هم بد نبود … دوباره دستم رو بردم جلو و روشنش کردم … با شنیدن آهنگ اینبار خنده ام گرفت … خداییش چقدر مضحک و بی معنی بود ولی در کنار بی معنی بودنش آدم خوشش می یومد … یه لحظه از تفکر جدیدم خنده ام گرفت … من کسی بودم که می مردم هم سمت رپ نمی رفتم! حالا با یه کلمه ایلیا … یعنی دوست داشتن اینقدر می تونست تاثیر گذار باشه؟ چون دوستش داشتم عقایدم هم می تونست همرنگش بشه؟ خوب چرا که نه؟ یه زوج باید برای با هم بودن از خودگذشتگی داشته باشن … گاهی این رنگ اون بشه … و گاهی اون رنگ این … حالا دو تا رپ گوش دادن که به جایی بر نمی خورد … خوبیش این بود که اخلاق ایلیا خوب بود … به قول مامانم کچلیش رو بذار کم آوازش … با توقف ماشین سرم رو اوردم بالا … نگاهی به دور و برم انداختم … چهارباغ بالا بودیم … با تعجب گفتم:
- اینجا چرا وایسادی؟
- می خوام برای خانومم یه چیزی بگیرم بخوره …
تازه چشمم افتاد به آب انار فروشی … با ذوق گفتم:
- من معجون انار می خورم …
چشمکی زد و گفت:
- مثل همیشه …
با رفتنش به قد و قامتش خیره شدم … خداییش خوش تیپ و ناز بود … و هرچی بیشتر می گذشت بیشتر به این نتیجه می رسیدم که دوسش دارم … به آسمون نگاه کردم و خدا رو شکر کردم که جفتم رو درست انتخاب کردم ….

 

برســـــــــــــــام

فیلم تموم نشده بود که با اعصابی خرد از سینما زدم بیرون ، یه کم از سینما دور شده بودم که صداش رو شنیدم .
_برسام ! برسام صبر کن ، وایسا دیگه کجا می ری ؟
عصبانیتم یه کم فروکش کرده بود ، صبر کردم تا خودشو بهم برسونه ، نفس زنان اومد جلوم وایساد . قبل از اینکه بتونه چیزی بگه با حرص بهش گفتم : چی شد ؟ از عشقتون زدین و افتخار دادین بیاین بیرون ؟ هان ؟
نفس هاش آروم شده بود ، حالا می تونست حرف بزنه:
_عشقم کیه ؟ اصلا چرا وسط فیلم پا شدی اومدی بیرون ؟
از روی ناراحتی چنگی زدم تو موهام
از خونسردیش گاهی اوقات روانی می شدم : به خاطر اینکه زدی زیر قولت ، واسه اینکه گولم زدی ، بهم دروغ گفتی .

مظلومانه گفت:

_ مگه چی کار کردم ؟

آمپرم چسبید، داد کشیدم:

_بگو چیکار نکردی ؟ مگه قرار نبود دور این بازیگره رو خط بکشی ؟ مگه قرار نبود دیگه
براش غش و ضعف نکنی ؟ اصلا تازه فهمیدم چرا انقدر مهربون شده بودی! بعد پرو پرو منو برداشتی آوردی تا فیلم این یارو رو ببینم ؟
نگاهش کردم ، سرش رو انداخته بود پایین …
_جوابی نداری ؟
سرش رو آورد بالا و خیلی آروم گفت : آخه فکر کردم دیگه اون ماجرا یادت رفته …

پس بگو! منو خر گیر اورده … دوباره داد کشیدم:

_یادم رفته بود! سختم یادم رفته بود ، بعد از سه بار قهر و آشتی
حرفات تازه یادم رفته بود.یادم رفته بود که می خواستی موهامو ، لباس پوشیدنمو یا حرف زدنمو مثل این آقا کنم. یادم رفته بود! فکر می کردم قولت قول باشه ، ولی تو با این کارت یادم آوردی …
پشتم رو بهش کردم و راهم رو گرفتم ، دیدم باز داره صدام می کنه … نباید توجهی می کردم اما وایسادم
فرناز : ببخش برسام ، نمی دونستم انقدر ناراحت می شی … قول می دم دیگه بهش فکر نکنم … اصلا دیگه اسمش رو هم نمیارم ، خوبه ؟
حق با توئه عزیزم من بعضی وقتا زیاده روی می کنم …

آه کشیدم، چرا نمی تونستم یه بار درست و حسابی تنبیهش کنم؟ چرا تا مظلوم می شد دلم براش می لرزید؟ چرا نمی تونستم بگم نه؟ اصلاً
مگه می تونستم بگم نه ؟! مگه می شد عشقم رو از دست خودم ناراحت کنم ؟
کوتاه اومدم ، بهم قول هم نمی داد کوتاه میومدم اخمامو باز کردم
اما هنوزم عبوس بودم: باشه امیدوارم اینبار روی حرفت بمونی … چرا متوجه نیستی فرناز؟ من به پسره گلزار آلرژی دارم. توام می شینی در گوش من قربون تیپ و هیکلش می ری … باور کن اگه یه بار دیگه …

سریع پرید وسط حرفم و گفت:

- نه نه باور کن بار اخرم بودم … دیگه ازت نمی خوام بیای با هم بریم فیلماشو ببینیم … من فقط برسام خودم رو می خوام …

فقط سرم رو تکون دادم …

چهره ناراحتش ، باز شد ، لبخندی زد و گفت : پس آشتی دیگه ؟!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم … خندیدم : آشتی … اصلا حالا که آشتی کردیم ، شام مهمون من .
چشماشو ریز کرد و گفت : مگه وضع مالیت بد نبود ؟

- بد هست ، اما نه واسه روزهای مبادا ! امروزم یه روز مباداست ، پس می تونم خرج کنم .
خندید ، اومد کنارم ، دستشو تو دستم قفل کرد و گفت : پس بزن بریم که خیلی گشنمه !
***
بعد از یک ربع پیاده روی به رستوران رسیدیم .
فرناز تا چشمش به رستوران افتاد ، از خوشحالی دو تا دستش رو کوبید به هم و گفت : وااای مرسی برسام ! خیلی وقت بود که این رستوران نیومده بودیم .
خندیدم ، خوشحال بودم که کدورت ها برطرف شده بود و تونسته بودم فرناز رو خوشحال کنم : منم مثل تو ! دیدم دلم واسه پاتوق سابقمون تنگ شده ، گفتم بیایم یه تجدید خاطره ای بکنیم !
در رستوران رو باز کردم ، فرناز با تشکر وارد شد و منم به دنبالش ، گوشه دنج رستوران یه میز دو نفره بود ،
قبل از این که فرناز بشینه ، سریع صندلی رو براش کشیدم عقب ، بعد هم نشستم
روبروش
، غذا رو سفارش دادیم و مشغول مرور خاطراتمون شدیم .
_ اولین بار یادته ، واسه چی اومدیم این رستوران ؟
فرناز اخم کوچولویی کرد و با خنده گفت : فکر کن یادم نباشه ! بعد از آخرین جلسه کلاس زبان بود دیگه ! که با کلی
اعتماد به نفس و اخم و تخم اومدی جلو و به انگلیسی من رو به شام دعوت کردی ! حالا نمی شد به فارسی دعوتم کنی ؟! یا حداقل یه ذره لبخند بزنی؟

خندیدم ، یاد اون روز افتادم که چطور بین گفتن و نگفتن ، رفتن و نرفتن مونده بودم و بالاخره دلم رو زدم به دریا : شاید باورت نشه ! اما اما هر کاری کردم نتونستم به فارسی بگم ،
برام سخت بود، اینقدر که هر بار ازت درخواست کرده بودم و جواب رد شنیده بودم.
، اما انگلیسی برام خیلی راحت شده بود …
دو تا آرنجش رو گذاشت روی میز ،
کف دستش رو زد
زیر چونه ش ، خندید و گفت : بعد منم مجبور شدم انگلیسی جوابتو بدم !

با هم، همزمان و بدون هماهنگی گفتیم : Yes !Of course
داشتیم به هماهنگی خودجوشمون می خندیدیم که گوشیم زنگ خورد ، از خونه بود ، جواب دادم .
_سلام مامان … نه ، با فرنازم … فرنازم سلام می رسونه … کی ؟ هفته دیگه ؟ به چه مناسبت خوب ؟ … باشه …نه شاممون رو بخوریم بیام …خداحافظ
فرناز : هفته دیگه چی می شه ؟
_ خاله م مهمونی گرفته ، به افتخار من و تو …
فرناز : همون خاله ت که تا همین چند وقت پیش به خاطر این که دخترش رو نگرفته بودی باهاتون قهر بود ؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

_آره دیگه ، من که یه خاله بیشتر ندارم
فرناز : اونوقت چی شد که کوتاه اومد ؟
_مثل اینکه دخترش از یه پسره خوشش اومده و می خوان عروسی کنند ، اونم دیگه خیالش از بابت دخترش راحت شده ، می خواد کدورتا رو هم از بین ببره ، یادت باشه روز مهمونی جایی قرار نذاری که یه مهمونی حیثیتیه ، اگه مشکلی پیش بیاد ، بازم آتیش به پا می شه.
فرناز : خیالت راحت … همچین برخوردی بکنم تو مهمونی ، که طوفان و زلزله هم این خونواده رو نتونه از هم بپاچونه !
آبروی شوهرم آبروی منم هست …
=================
خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاقم ، دوست داشتم بشینم یه گوشه و به هیچ چیز توجهی نکنم ، تا بعد از این روز پر از حادثه ، یه کم آرامش بگیرم ، بهترین کار مطالعه بود ، مجله ای رو که دیروز خریده بودم و هنوز وقت نکرده بودم بخونم برداشتم تا بخونمش .
چند ورقی که خوندم ، یه کم آروم شدم .. داشتم کم کم از فکرو خیال میومدم بیرون که دیدم در مورد یک فیلم مطلب نوشته ، فیلم دموکراسی تو روز روشن رو نقد کرده بود ، همون فیلمی که واسه دیدنش برای اولین بار با فرناز رفته بودیم سینما ، فیلمی که اصلا نفهمیدم چی بود ؛
اون روز بدجور شوک زده شدم، همین که گلزار وارد فیلم شد فرناز کنار گوش من مشغول قربون صدقه رفتنش شد … چند لحظه با بهت نگاش کردم ولی اصلا به روزی خودش نیاورد و به کارش ادامه داد. داغ کرده بودم و دوست داشتم هر چی از دهنم در می یاد بار فرناز کنم. خجالت هم نمی کشید! کنار نامزدش نشسته بود قربون یه پسر دیگه می رفت … خیلی جلوی خودم رو گرفتم … خیر سرم
می خواستم رعایت کنم ، به روی خودم نیاوردم و تحمل کردم تا فیلم تموم شه … اما از سینما که اومدیم بیرون ، دیدم فرناز داره با دقت نگام می کنه ، با تعجب گفتم: چی دیدی ؟
فرناز هم خندید و گفت : تا حالا دقت نکرده بودم ! چقدر این بارونی مشکی بهت میاد … بعد با ذوق گفت فقط اگه موهات رو بلند تر کنی از پشت خیلی خواستنی میشی ! میشی عین گلزار !
این کلمه آخرو که گفت دیگه قاطی کردم و شروع کردم به دادوبیداد که این چه وضعشه ؟ توی سینما که فقط قربون صدقه این آقا رفتی بعدم میگی اگه مثل اون بشم خواستنی میشم …. تو دیگه شوهر داری … می فهمی ؟ قربون صدقه رفتن واسه پسرای غریبه ممنوعه خانوم ، حتی اگه اون بخواد بازیگر باشه ..روشنه ؟!
فرنازم که تا حالا این روی منو ندیده بود ، لب ورچید و با بغض گفت:

- مگه من چی گفتم؟

- دیگه می خواستی چی بگی؟ یه ذره به حرفی که زدی فکر کن! خجالت بکش فرناز!

فرناز چند لحظه ای با خشم نگام کرد و بعدم شروع کرد به دویدن … با قهر از پیشم رفت … منم اینقدر که از دستش دلخور بودم دنبالش نرفتم. یه راست رفتم کنار دریا و سعی کردم با صدای امواج خشمم رو سرکوب کنم. یه مدتی باهم قهر بودیم. اما بعدش خودم کم آوردم. اینقدر این مدت بهم سخت گذشت که خودم پاشدم رفتم ازش معذرت خواهی کردم تا کوتاه بیاد و منو ببخشه. منو بخشید و بعدش قول داد که دیگه این اتفاقا تکرار نشه .

 

یــــــــــــــــــاس

***
در آپارتمان رو باز کرد، کنار ایستاد و گفت:
- بفرمایید خانومم …
بهش لبخندی زدم و رفتم تو ، کفشامو جلوی در در آوردم. در پشت سرم بسته شد. خواستم بچرخم که از پشت بغلم کرد … با شرم گفتم:
- ایلیا … خواهش می کنم….
در گوشم گفت:
- خواهش می کنی چی؟ من شوهرتم عزیزم …
- خوب باشه … بذار یه کم عادت کنم … الان خجالت می کشم …
نفس عمیقی کشید ، رفت عقب و دستاشو از دور کمرم باز کرد. رفتم جلوتر … فقط یه بار اونم بعد از مراسممون رفته بودم خونه شون … اما فرصت نشده بود اتاق ایلیا رو ببینم … چون ایلیا گفت زشته وقتی مهمونی به خاطر ما برگزار شده ما بریم توی اتاق و منم حقو بهش دادم. ولی الان خیلی دوست داشتم اتاقش رو ببینم. ببینم همسرم شبا کجا می خوابه و با من حرف می زنه ، همه خونه شون رو دیده بودم و دیگه برام جذابیتی نداشت ، یه آپارتمان صد و بیست متری، یه کم بزرگ تر از آپارتمان خودمون با انواع و اقسام وسایل امروزی و مدرن … ایلیا راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت:
- چیزی می خوری عزیزم؟
- نه … آب اناری که خوردم سیرم کرده. فعلا نیازی نیست …
به دنبال این حرف راه افتادم سمت اتاقش و گفتم:
- می خوام اتاقت رو ببینم ایلیا …
- این همه هیجان تو رو برای دیدن یه اتاق دوازده متری درک نمی کنم. ما امروز تو اتاق من کاری نداریم عزیزم …
- پس کجا کار داریم ؟
- تو اتاق مامان بابا راحت تریم …
منظورش رو فهمیدم و گونه هام رنگ گرفت. راه افتادم سمت اتاقش و گفتم:
- در هر صورت من می خوام اتاقت رو ببینم …
اونم از آشپزخونه اومد بیرون و دنبالم راه افتاد. در اتاق رو باز کردم و رفتم تو … اما با دیدن صحنه پیش روم میخکوب شدم! تموم دیوار ها و سقف با پوسترهای بزرگی از محمد رضا گلزار پوشیده شده بود … پشت گوشم گفت:
- دیری ریریم ! با افتخار معرفی می کنم، الگوی من تو زندگیم … جناب آقای محمد رضا گلزار … سوپر استار سینمای ایران …
دستم رو گذاشتم جلو دهنم! باورم نمی شد … اون همه عکس! اصلا نمی تونستم حواسم رو معطوف به دکوراسیون اتاقش کنم. نالیدم :
- ایلیا !
منو بغل کرد و یه دور چرخوند و گفت:
- جون ایلیا …
سعی کردم خودم رو بکشم کنار، همین که گذاشتم روی زمین بی اختیار با صدای بلند گفتم:
- این چه وضعشه؟!! مگه تو بچه مدرسه ای هستی؟!!! کل اتاقت رو پر کردی از پوستر های یه بازیگر؟!!!
چشماشو گرد کرد و گفت:
- خوب مگه چیه؟! چه ربطی به سن داره؟ هر کس تو هر سنی می تونه طرفدار یه بازیگر باشه!
- ایلیا … تو زن گرفتی .. الان دیوارای اتاقت باید پر از عکس من باشه نه یه بازیگر …
پوزخندی زد و گفت:
- پس بگو! خانوم حسودی می کنن … حالا خوبه عکس دختر نزدم … مثلا فکر کنم اگه الان یه پوستر از نیوشا ضیغمی می زدم تو منو می کشتی …
با حرص گفتم:
- بس کن! چه ربطی به حسادت داره؟ می گم این کاری که تو کردی دیگه کار یه مرد زن دار نیست که تا چند وقت دیگه مسئولیت یه زندگی می افته رو دوشش … اینا بچه بازیه!
انگار به غرورش بر خورد که از جا بلند شد و رفت از اتاق بیرون … با دق به دیوارای اتاق خیره شدم … همه عکسای قدی! انگار بیشتر می خواست تیپش تو چشم باشه. حالا می فهمیدم اون تیپا و ست هایی که می زنه رو از کجا تقلید می کنه! منو باش فکر کردم خودش خوش سلیقه اس! با نفرت به چهره محمدرضا گلزار خیره شدم و رفتم از اتاق بیرون ببینم ایلیا داره چی کار می کنه. نشسته بود روی کاناپه چرمی روبروی ال سی دی و داشت پی ام سی نگاه می کرد … مانتوم و شالم رو در اوردم اویزون کردم به چوب لباسی بالای در اتاقش و رفتم پیشش. نشستم کنارش و با لبخند گفتم:
- چی نگاه می کنی؟
بدون اینکه نگاه کنه گفت:
- نمی بینی؟
جا خوردم! اولا که بار اول بود با تاپ می نشستم جلوش ولی انگار اصلا نمی خواست منو ببینه! دوم اینکه بار اولش بود داشت با این لحن با من حرف می زد. با ناراحتی گفتم:
- ایلیا … یعنی چی؟
- خوب سوال مسخره نپرس … یه نگاه بنداز ببین چیه …
پام رو انداختم روی پام و سعی کردم خونسرد باشم. گفتم:
- می تونم دلیلی این رفتارت رو بدونم؟
کانال رو عوض کرد و رفت آی فیلم … داشت فیلم دو خواهر رو نشون می داد. جوابم رو نداد … اصلا انگار نه انگار من حرف زدم. گفتم:
- ایلیا …
داد کشید:
- برای چی با یه بچه حرف می زنی؟ هان؟ نمی خوام دیگه چیزی بشنوم … الان هم می خوام فیلم ببینم خواهشا ساکت باش …
با دهن باز نگاش کردم. یعنی چی؟ یعنی واقعا دعوای ما اونقدر بزرگ بود که الان بخواد قهر کنه؟! به غرورم حسابی برخورد من به خاطر اون رفته بودم خونه شون و حالا داشت اینجوری جوابم رو می داد. از جا بلند شدم و رفتم سمت مانتوم . مدام منتظر بودم بلند شه بیاد طرفم بغلم کنه و کدورت ها برطرف بشه ولی انگار نه انگار … شش چشمی رفته بود توی تلویزیون. کیفم رو هم برداشتم و رفتم سمت در … حتی سرش رو بالا نیاورد. در رو باز کردم و قدم بیرون گذاشتم. زیر چشمی نگاش کردم… فکر کنم اصلا نفهمید من دارم می رم … با حرص در رو کوبیدم به هم! اینم از نامزدمون … با بغض لبم ور گاز گرفتم و زدم از ساختمون بیرون … رفتم کنار خیابون و توی کیفم سرک کشیدم … وای! طبق معمول مواقعی که با ایلیا می رفتم بیرون کیف پولم رو همراهم نیاورده بودم! حالا باید چطور می رفتم سمت خونه؟ می تونستم تاکسی بگیرم و دم در خونه پول از مامان بگیرم بهش بدم … اما ترجیح دادم پیاده برم. حالم اصلا خوب نبود. ایلیا این قضیه رو می دونست … بهش گفته بودم با تو که می یام بیرون پول همرام نمی یارم … یعنی براش مهم نبود ؟ از توی پیاده رو می رفتم و بهش فکر می کردم … به دلیل قهرمون! چه دلیل مسخره ای! خیلی دلم از دستش گرفته بود … یاد حرف مامان افتادم:
- از بس رمان می خونی انتظار داری شوهرت هم عین پسرای تو رمانا باشه … مامان اونا قصه است! دلتو به این جفنگیات خوش نکن …
توی دلم گفتم:
- نکنه واقعا من زیادی انتظار دارم؟ شاید ایلیا طبیعیه …
ولی آخه کدوم آدم طبیعی بعد از ازدواج اتاقش رو پر از عکسای یه بازگیر می کنه؟ حالا عکسای منو هم نزنه! به جهنم … ولی عکسای یه نفر دیگه رو هم … دل پرم بالاخره طاقت نیاورد و اشکام روی گونه ام چکید …
وقتی رسیدم خونه شب شده بود ، خونه ایلیا اینا خیابون فردوسی بود و خونه ما پروین … دیگه پا برام نمونده بود، دوست داشتم هم خودم رو بکشم هم ایلیا رو … در خونه رو که باز کردم مامان با هیجان پرید جلوم. عادتش بود! هر بار که از پیش ایلیا بر می گشتم مجبورم می کرد که همه چیز رو براش تعریف کنم. باید برای مامان حرف می زدم، اگه نمی گفتم می ترکیدم. با دیدن قیافه ام وا رفت و گفت:
– چته؟!

راه افتادم سمت اتاقم و گفتم:
- الان می یام برات تعریف می کنم مامان، بذار لباسام رو عوض کنم.
رفتم توی اتاق، نمی دونستم درسته به مامان بگم رفته بودم خونه ایلیا اینا یا نه؟ اما خوب ایلیا شوهرم بود کار خلاف شرع که نکرده بودم! لباسم رو عوض کردم و رفتم بیرون. مامان با یه سینی چایی خوش عطر منتظرم بود. چقدر تو خونه مون آرامش موج می زد، برعکس خونه ایلیا اینا … نشستم کنار مامان و نگاش کردم. نگرانی از توی چشماش بیداد می کرد. گفتم:
- امروز کارت چطور بود؟ تا وقتی من رفتم که مشتری نداشتی، بعدش چی؟
مامان توی پارکینگ خونه مون آرایشگاه زده بود. برای همین هم وقتایی که مشتری نداشت توی خونه بود و مشتری ها می دونستن باید زنگ رو بزنن تا مامان بره پایین.
- چرا یکی دو نفر غروب اومدن … تعریف کن ببینم … چرا اینقدر ناراحتی؟
آب دهنم رو قورت دادم و همه چیز رو گفتم، نگفتم به چه قصدی رفتم خونه ایلیا اما گفتم ایلیا اصرار کرد بریم خونه شون. مامان سر صبر به همه حرفام گوش کرد و وقتی حرفام تموم شد گفت:
- والا آدم می مونه چی بگه!
- منم دقیقا شوکه شده بودم. حالا بدتر از اون عکسا برخورد ایلیا بود مامان! انگار نه انگار من باید ناراحت بشم و قهر کنم، رفت نشست پای تلویزیون به فیلم دیدن. بعدم که اومدم بیرون نه دنبالم اومد و نه تا همین الان یه زنگ بهم زده!
- آخه دخترم مرد با غرورش زنده است، ایلیا هم سنی نداره الان فکر می کنه تو با حرفت غرورش رو شکستی!
- مگه دوست دخترشم؟ این حرفا چیه مامان؟ من قراره زنش بشم. الان هم محرمشم … می خواست قهر هم بکنه جاش بود منو بیاره برسونه دم خونه و بعدش بره …
- آره حرف تو درسته، اما مردا بعضی وقتا بعضی کارا رو بلد نیستن، حتما باید یادشون بدی … عین بچه ها! مگه ایلیا چند بار زن گرفته؟ اگه توام قهر کنی چیزی درست نمی شه. تو باید در این مورد با ایلیا حرف بزنی. همین چیزایی که به من گفتی رو برو به اونم بگو … البته با لحن خوش، نه اینکه بری بگی خیلی بی غیرتی! زنتو یکه و تنها ول کردی وسط خیابون می دونستی پول هم نداره! تو دیگه چه مردی هستی! نه! اینجوری نه! با زبون خوش بهش بگو … بگو بهتر نبود اینجوری رفتار می کردی؟ بالاخره مشکل بین همه هست، به خصوص اوایل زندگی. چه بهتر که من و تو با هم حلش کنیم …
به حرفای مامان فکر کردم. راست می گفت. سرم رو تکون دادم و گفتم:
- باشه همین کار رو می کنم.
- آفرین. همیشه هم به حرفاش خوب گوش کن، شاید اون دلیلی داشته باشه که من و تو ازش سر در نمی یاریم.
مطیعانه گفتم:
- باشه …
چاییمو برداشتم و مشغول نوشیدن شدم. تصمیم داشتم بعدش به ایلیا زنگ بزنم. راه حل مامان خیلی خوب بود.
**

 

برسام


برسام نمی خوای بیدار شی ؟ ما یه ساعت دیگه راه می افتیما …
با صدای مامانم از خواب بعدازظهر بیدار شدم ، ساعت ۵ بود … چقدر خوابیده بودم !
مامان داشت با عصبانیت اتاق رو بالا و پایین می رفت و غر می زد:
– ساعت پنجه خوابیدی؟ زنت کجاست؟ گوشیش رو هم جواب نمی ده … ما داریم می ریم … انگار یادت رفته این مهمونی برای شما دو تاست ! تو خوابی، اونم که هنوز نیومده!
سیخ نشستم روی تخت و گوشیم رو برداشتم. نگاهی به صفحه اش انداختم ، کسی زنگ نزده بود … از جا بلند شدم، مامان دست به کمر ایستاد و گفت:
– چه عجب! بیدار شدین …
خمیازه ای کشیدن و گفتم:
– حالا مگه چی شده؟ می گین باید بریم خونه خاله ، چشم می ریم. دیر نشده که … مهمونی برای شامه مامان!
بعدم بی توجه به چشمای گرد شده اش و جیغی که آماده توی گلوش تاب می خورد تا سر من بزنه رفتم توی حموم. برای اینکه واسه مهمونی امشب سرحال باشم و خواب از سرم بپره ، یه دوش گرفتم ،صورتم رو بعد از مدت ها اصلاح کردم ، از بس که فرناز گفته بود اگه صورتت رو از ته بزنی من رو یاد گلزار میندازی ، مدتی بود که صورتم رو از ته نمی زدم ، اما امشب فرق داشت ، باید همه چیز به بهترین شکل ممکن اتفاق می افتاد ، وقتی اومدم بیرون اولین کاری که کردم گوشیم رو برداشتم تا به فرناز بگم آماده باشه که دیدم چند تا میس کال انداخته ، دقیقا موقعی که داشتم دوش می گرفتم ، سریع گرفتمش . بعد از چند بوق صداش توی گوشی پیچید:
فرناز : سلام برسام !
گوشیم رو با شونه ام مهار کردم و در حالی که پیراهنم رو از داخل کاور کت شلوارم بیرون می کشیدم گفتم:
_سلام فرناز ، زنگ زده بودی ، حموم بودم ، کاری داشتی؟
فرناز: آره می خواستم بگم ، اگه اشکالی نداره ، من و تو یه کم دیرتر بریم …
سر جام صاف ایستادم و گفتم:
_چیه ؟ مشکلی پیش اومده ؟
فرناز: نه ، دوستم عمل کرده بوده ،امروز مرخص شده و رفته خونشون ، دارم با چند تا از دوستام میرم عیادتش ، برا همین دیدم شاید طول بکشه گفتم یه کم دیر تر بریم …
انگار چاره ای نبود! گفتم:
_باشه فقط سعی کن تا قبل از شام بیای تا خودمونو برسونیم … فرناز نری بشینی اونجا یادت بره قرار داریما! منتظر تماست هستم.
از اتاقم که اومدم بیرون مامان و بابام ، با سینا و سارا جلوی در منتظرم وایساده بودند … قیافه مامان حسابی برزخی بود. چند باری هم در صول حاضر شدنم صدام کرده بود اما جواب نداده بودم. سینا تا من رو دید ، با کلافگی گفت : چی شد ؟ آماده شدی ؟
بابا با تعحب نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت:
– تو که هنوز حاضر نشدی!
مامان هم دنبالش گفت:
نا سلامتی مهمونی آشتی کنونه ها . این چه وضعیه برسام؟ فرناز هم که هنوز نیومده!
با خونسردی گفتم:
– من کاری ندارم، فقط باید کت شلوارم رو بپوشم ، اما شما برین، فرناز مشکلی براش پیش اومده دیرتر می یاد. تا اومد با هم می یایم …
بابا و سارا با سینا بدون اینکه منتظر بقیه حرفای من باشند ، رفتند بیرون که توی ماشین ، منتظر بمونند.
بعد از رفتنشون ، برای آروم کردن مامان چشمکی زدم و گفتم : خیالتون راحت ، خودمون رو می رسونیم …
مامان با شنیدن حرفام چشماشو گرد کرد و گفت : یعنی چی ؟ همین امروز براش کار پیش اومد؟ من که می دونم این زن تو هیچ حرمتی برای فامیل من قائل نیست. اینم بهونه اشه! ببین برسام ، این مهمونی با بقیه مهمونی ها فرق میکنه ، قراره بعد از یک سال و خرده ای کل فامیل دور هم جمع بشیم و بشیم مثل قبل ، پس من نمی ذارم بازی در بیاری ، همین الان پا می شی با ما میای . فرناز خانوم هم هر موقع کارشون تموم شد خودشون تشریف بیارن!
این مهمونی واسه منم خیلی مهم بود ، چون اگه اختلاف ها برطرف می شد ، دیگه کسی به من ، به چشم عامل از هم پاشیدن خونواده نگاه نمی کرد ، دیگه منم مجبور نبودم وقتی به فامیل می رسم ، سرم رو از روی خجالت بندازم پایین ، دیگه عذابی که توی این یک سال و خرده ای اذیتم می کرد ، دست از سروجدانم بر می داشت … برای این که مامانم مطمئن بشه از اومدنم و اینکه کینه ای از خاله ندارم ، کنترل رو برداشتم و در حالی که کانال های تلویزیون رو عقب جلو می کردم و گفتم : بی خیال ماماااان ! من می گم دیر تر میایم ، همین … کی گفتم نمیام که اینجوری عصبانی شدی ، خود من بیشتر از بقیه تون از این مهمونی خوشحالم ، پس مطمئن باش میام ، فقط دیر .. اونم به خاطر فرنازه . شما هم اینقدر با این فرناز بد نباش!
مامان باز چشماش گرد شد : من کی با زن تو بد بودم؟ خوبه خودت داری می بینی فرناز بازی دراورده و می گه نمیاد ، چند دفه بهت گفتم که قضیه خودت و دختر خاله ت رو واسه ش تعریف نکن که به چشم هوو بهش نگاه کنه .
از آب و آتیش زدنای مامانم خنده م گرفته بود : آخه مامان ! فرناز بنده خدا رو چیکارش داری ؟ تازه وقتی بهش گفتم ماجرای مهمونی رو کلی هم استقبال کرد ، فقط همین چند دقیقه پیش زنگ زد و گفت یکی از دوستاش مریض بوده داره می ره عیادتش ، یه کم طول می کشه تا بیاد ، همین !
مامان که دید سر و کله زدن با من فایده نداره در خونه رو باز کرد و در حالیکه داشت خارج می شد ، گفت : باشه من که رفتم! اما یادت باشه اگه نیای دیگه نه من نه تو نه اون فرناز …ناسلامتی اصل ماجرا ، تو و فرنازین .. داشتی میومدی ، چراغای اضافه رو خاموش کن ، در رو هم قفل کن .
این نگرانی های مامان هم انگار هیچوقت تمومی نداشت ! همیشه یه موضوعی بود که واسش نگران باشه و در موردش نصیحت کنه.
_باشه خیالت تحت …
مامان بالاخره دل کند، خداحافظی کرد و رفت .
برای اینکه زمان برام تند تر بگذره و زیاد عواقب دیر رسیدن به مهمونی خاله فکرمو خراب نکنه ، مشغول تماشای تلویزیون شدم، اما هر چی کانال ها رو عوض کردم دیدم طبق معمول چیز خاصی نداره ، اومدم خاموشش کنم که چشمم به سی دی هایی افتاد که سینا ، از دوستاش می گرفت تا دور همی ببینیم ، یکیش رو گذاشتم ببینم چیه … همون اول گلزار ظاهر شد.
ای بابا ! گلزار توی تنهایی هم دست از سرم بر نمی داره ، اگه می دونست تاحالا به خاطرش چند بار با فرناز دعوا کردم … نه ! ندونه بهتره ، حالا فکر می کنه چه تحفه ایه که به خاطرش دعواهای خونوادگی می شه ، آااخ اگه این گلزار نبود ، من الان خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم و دیگه کسی نبود که فرناز من رو با اون مقایسه کنه و بخواد مثل اون بشم ، تلویزیون رو خاموش کردم ، به مبل تکیه دادم ، چشمامو بستم و به دنیای بدون گلزار فکر کردم ، به روزی که دیگه دلیلی واسه قهر و دعوا نداشتیم ، … گشت و گذار تو دنیای بدون گلزار ادامه داشت ، تا اینکه صدای زنگ گوشیم من رو از اون دنیا کشید بیرون ، یه نگاه به گوشیم انداختم ، مامانم بود . این مامان هم ول کن نبود! جواب دادم:
_ سلام مامان .
صداشو یواش کرده بود، شاید نمی خواست کسی متوجه اش بشه:
_ سلام ، کجایی برسام ؟
این رو که پرسید تازه یادم افتاد به ساعت نگاه کنم ، هشت و نیم شب بود و خبری از فرناز نشده بود ، حالا باید جواب مامانم رو چی می دادم ؟ بهترین راه ، دروغ بود ، یه دروغ مصلحتی
_چیزه من الان جلوی در خونه فرناز اینام ، داره کاراشو می کنه بیاد پایین
این رو که گفتم ، یه کم سکوت کرد .. با شک گفت : اگه بیرونی پس چرا هیچ صدایی نمیاد ؟
الکی نیست که می گن ، دروغ بده ها ! حالا واسه ماست مالی کردن دروغ اول ، باید یه دروغ دیگه سر هم کنم : آخه نه که کوچه شون خلوته ، هیچ صدایی نمیاد .
نمی دونم قانع شده بود یا نه ، فقط گفت : باشه ، حتما تا قبل از نه بیا که دارن سفره رو می ندازن ، باشه ای گفتم و سریع گوشی رو قطع کردم تا به فرناز زنگ بزنم و ببینم کجاست .
اما هرچی زنگ زدم جواب نداد ، نگران شدم ، یعنی چه اتفاقی براش افتاده بود ، کاش حداقل ازش می پرسیدم پیش کدوم دوستشه ، زنگ زدم خونه شون ، مادرش گوشی رو برداشت .
_سلام خانم باقری ، برسام هستم
_سلام پسرم ، خوبی ؟ چه عجب یادی از ما کردی ؟ مهمونی خوش می گذره ؟ فرناز با شماست یا هنوز با دوستاشه؟
گفتم : نه ، هنوز منتظرشم … اما مثل اینکه هنوز کارش تموم نشده ، واسه همین می خواستم بپرسم خونه کدوم دوستشه تا برم دنبالش .
مادر فرناز با تعجب گفت : خونه دوستش که نیست … مگه به شما نگفت که با دوستاش می ره هتل صدف ؟
چی می گفت ؟! هتل ؟ اون که به من گفته بود رفته خونه دوستش …
برای اینکه فرناز پیش مادرش خراب نشه ، گفتم حتما اشتباه از من بوده ، اون گفته با دوستاش می خواد بره هتل صدف ، من اشتباهی شنیدم که می خواد بره خونه دوستش صدف ….
با کلی فکرای گوناگون ، باهاش خداحافظی کردم. دلم گواهی بد می داد، فرناز عادت به هتل رفتن نداشت! یعنی چی شده بود؟ وقتی به خودم اومدم دیدم لباس پوشیدم و سر خیابون ایستادم. یه تاکسی دربست گرفتم و راهی هتل صدف شدم .
آخه توی این موقعیت با دوستاش هتل رفتنش چی بود یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه بلایی سرش اومده باشه؟ کاش زودتر زدنگ زده بودم خونه شون! … ۱۰ دقیقه بعد تاکسی جلوی هتل بود ، پیاده شدم و رفتم سمت هتل … چه جمعیتی وایساده بودند ! همه از سر و کول هم بالا می رفتند و می خواستند برن داخل ، فکر کنم هشتاد درصد جمعیت ، دختر بودند … بیشتر نگران شدم، یعنی فرناز هم جز این جمعیت بود؟ با کلی دنگ و فنگ یکیشون رو که آروم وایساده بود جلوی در پیدا کردم و دلیل شلوغی اونجا رو پرسیدم ، اونم خندید و گفت : وااا ! یعنی شما خبر ندارین ؟! محمد رضا گلزار و امین حیایی و دو سه نفر دیگه از بازیگرا امروز اومدن نوشهر تازه با خبر شدیم که توی این هتل هستن … ف امروز با خبر شدیم که اومده این هتل .
مثل گیج و منگ ها به یارو خیره شدم … این چی می گفت؟ گلزار؟!!! بازم گلزار! یعنی فرناز … با بدبختی و نفرت پرسیدم:
_ الان کجاست ؟
دختر : الان اومده تو لابی تا هر کی میخواد از نزدیک ببیندش …بتونه .
باورم نمی شد ، یعنی فرناز ، به خاطر این یارو ، قید منو اون مهمونی حیثیتی رو زده و اومده تا گلزارو از نزدیک ببینه ؟ .. اون که بهم قول داده بود . نه … من نباید به عشقم بد بین می شدم ، اونم قبل از شروع زندگیمون ، شاید یه کار دیگه ای داشته… ولی نه ! اگه مثل اینا داشت از سر و کول بقیه بالا می رفت تا باهاش عکس بگیره چی ؟ باید می رفتم داخل و تمام شک و شبهه ها یی که اومده بودند سراغم و اذیتم می کردند از بین می بردم .
هر چی قدرت داشتم تو دستام جمع کردم و با هول دادن هرکی که جلوم بود خودم رو به زور ، داخل هتل کردم ، چه خبر بود!!! گلزار یه گوشه وایساده بود و با یه لبخند هنری به ابراز محبتهای دخترایی که دور و برش بودن پاسخ می داد. امین حیایی و یکی دو نفر دیگه که درست نمی شناختم هم یه سمت دیگه بودن … هر چی چشم چرخوندم خبری از فرناز نبود ، نفس راحتی کشیدم … خدارو شکر از این سبک بازیا نمی کنه . صد در صد من اشتباه فهمیده بودم … باید می رفتم دنبال فرنازم … باید پیداش می کردم، اینجا نبود … نباید هم که اینجا باشه … قول داده بود، خانوم من قول بده رو قولش می مونه.
سرم رو انداختم پایین و خواستم از هتل برم بیرون که صدای آشنایی شنیدم :
– کی بلده یه عکس حرفه ای بگیره ؟
یکی از دخترا جیغ زد : من عکاسیم خوبه ، کلاسشو رفتم ،
سریع چرخیدم، فرناز رو دیدم که با ذوق اومد سمت دختر ، با کلی قربون صدقه بردش جلو گوشیش رو داد دستش تا از اون و گلزار عکس بگیره ، حتی حاضر بودم به چشمام شک کنم ولی این فرناز نباشه! چند نفری هولم دادن، برای اینکه تو دیدش نباشم رفتم یه گوشه وایسادم ، طوری که فرناز من رو نمی دید ، اما من راحت اون رو می دیدم … فرناز رفت و هر کسی رو که دور گلزار جمع شده بود کنار زد و کنارش وایساد ، دختری که اومده بود عکس بگیره پرسید: آماده ای ؟
که فرناز گفت: نـــــه ! وایسا!
سریع دستش رو انداخت دور کمر گلزار و سرش رو گذاشت رو شونه اش و در حالیکه برق شادی از چشماش می بارید گفت : الان بگیر …
با دیدن این صحنه تمام تنم بی حس شده بود ، دستامو مشت کرده بودم و با همه قدرتم فشار می دادم. اگه می تونستم خودم رو برسونم بهشون صد در صد اون مشت رو توی مغز فرناز یا گلزار خورد می کردم. چشمام می سوخت … صحنه تار شده بود … لعنتی … دستی به چشمام کشیدم و دوباره مشغول تماشا شدم ، خنده م گرفت از اونایی که از گریه غم انگیز تره … هر چی فکر می کردم هیچوقت با فرناز اینجوری عکس نگرفته بودیم … هیچ وقت نخواستم زیاد از حد بهش نزدیک بشم که یه موقع معذب نشه، اونم نمی خواست!! اما حالا …
دختر عکاس اومد عکس رو بگیره که یهو دیدم اخمای گلزار رفت تو هم و فرناز رو از خودش دور کرد و گفت : خانم محترم ، فاصله رو رعایت کنین لطفا .
تو دلم به فرناز خندیدم ، الانه که یه فحشی به گلزار بده و گریه کنون از هتل بزنه بیرون ، هر چی باشه دیگه می دونم فرناز واسه غرورش خیلی ارزش قائله.
پس منتظر واکنش فرناز شدم … در عین ناباوری ، لبخندش رو عریض تر کرد و دوباره رفت نزدیکش وایساد ، اما ایندفعه با رعایت فاصله ، یه نگاه عاشقانه بهش انداخت و به عکاس گفت : بگیر !
بعد هم با کلی قربون صدقه ، از گلزار تشکر کرد که بهش این افتخارو داده تا باهاش عکس بگیره …
دیگه منتظر نموندم ببینم می خواد چیکار بکنه ، دیگه دیدن نداشت. تا همون جا هم که دیده بودم رو نباید می دیدم، کدوم مردی از دیدن نامزدش در کنار مردی دیگه با اون همه صمیمیت شاد می شه که من دومیش باشم؟! باورم نمی شد .. این فرناز بود ؟ فرناز بود که با یه مرد غریبه اینطور عاشقانه عکس می گرفت ؟ فرنازی که معروف بود به غرور ، اینجوری خیلی راحت غرورش رو شکست تا فقط با یه بازیگر عکس بگیره ؟
حالم خیلی بد بود ، شوک بدی بهم وارد شده بود ، فرناز قول داده بود … پس چرا زده بود زیرش ؟ نمی تونستم قبول کنم که عشقم ، تنها کسی که تو زندگیم ،حاضر بودم براش از جونمم بگذرم من رو ، نامزدش رو ، کسی که قرار بود تا چند وقت دیگه شریک زندگیش بشه رو فراموش کرد و رفت تا با عشقش عکس بگیره ، عشق فرناز ، گلزار بود ، نه من … من همه چیز رو دیده بودم و نیازی به توجیه فرناز نداشتم …داشتم به این فکر می کردم ، توی این مدت که نامزد بودیم ، چقدر بهم دروغ گفته بود ، بهم می گفت عشقم ، اما من عشقش نبودم ، فقط نامزدش بودم ، عشقش گلزار بود ، اگه عشقش من بودم ، امروز گلزار رو به اون مهمونی حیثیتی که توش پای رابطه چند خانواده در میون بود ترجیح نمی داد … وااای ! مهمونی رو بگو ! یه نگاه به ساعتم انداختم. یک ربع به یازده بود ، چقدر راه رفته بودم . حالا قضیه فرناز به کنار ، نرفتن به مهمونی خاله رو باید کجای دلم می ذاشتم ؟! یادم افتاد یه نگاهی به گوشیم بکنم. با دیدن سی و پنج تا میس کال ، برق از سرم پرید ، پس چرا حداقل یه دونه زنگ رو هم متوجه نشده بودم ؟ تلفن ها یا از خونه خاله بودند یا موبایل بابا و مامانم ، از این تعداد تماس می شد فهمید
که چه اتفاقی افتاده !
جلوی در خونه که رسیدم چراغا خاموش بود ، آروم در رو باز کردم و وارد حیاط شدم ، اونجا هم امن و امان بود و ساکت ، تا اینجا بخیر گذشته بود … می دونستم فرار کردن از برخورد با مامان و بابام فایده ای نداره و امشب نشه ، فردا صبح گیرم میارن و هرچی از دهنشون در میاد بهم می گن … اما هرچی بود ، حداقل می تونستم امشبو بدون تنش بخوابم ، پس همینجور ، آروم و بی سروصدا رفتم توی اتاقم و در رو بستم .

 

نوشته : Admin
بازدید : 7,321 بار
تاریخ : 24 بهمن

۱۷ دیدگاه نوشته شده است ! دیدگاه شما چیست ؟


  1. سلام هما خانوم خوبین که به حول قوه الهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یه گلایه کنم؟
    جان من جان من دریا رو با پنیر کفن کنین نمیشه همشو یه جا بذارید.؟هما خانوم من حوصله انتظار ندارم !!!!!!!!!
    دلت به حالم سوخت ایمیلم هست.
    روزهای بارانی شدید هواییم کرده کاملشو چطو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    قرار نبود منتظرت بمونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    [پاسخ]




  2. سلام تروخدا دانلود رمانا رو برای موبایل هم بذارین

    [پاسخ]




  3. من قرارنبود،توسکا،جدال پرتمناو افسونگر و خوندم، روزهای بارونی و هدف برترهم دارم میخونم
    میخواستم بپرسم رمان دیگه ای هم نوشتید یا فقط همیناست؟؟؟
    دلم نمیخواد رمانای شما از دستم در بره و نخونمش!
    قلمتونو دوست دارم…. خیلی ممنونم

    [پاسخ]




  4. man ye soal dawram mishe beporsam chea y ketabo kamel nemikonid yeki dgro shoro mikonid???? badam mi2nam beporsam ta key tamom mishe hadafe bartar va roozaye baroooni????

    [پاسخ]




  5. سلام هماجون خسته نباشی
    من انقد رماناتو دوس دارم حد نداره
    میشه لطف کنی رماناتو واسه موبایل بذاری؟ من اصلا از اینکه بشینم پشت کامپیوتر رمان بخونم حال نمیکنم
    مرسی موفق باشی

    [پاسخ]




  6. چرا به صورت کلی و جاوا درش نمیارین ؟

    [پاسخ]

    tak_site پاسخ در تاريخ فروردین 29ام, 1392 9:39 ب.ظ:

    چون له اتمام نرسیده

    [پاسخ]




  7. سلام خسته نباشی :)
    ممنون از رمان های خوبت

    این هدف برتر تموم نشـــــده هنوز آیا؟ :/
    دو تا رمان بعد از اینم داری مینویسی درسته؟

    هدف برتر کی تموم میشه؟ :(

    [پاسخ]




  8. سلام.هماجون رمانات عااااااااااااااااااااالین.تو رو خدا بگو چه جوری میتونم کل روزای بارونی رو پیدا کنم اخه دارم دیوونه میشم میخوام بدونم این دختره که با ارتان خوبه کیه؟تورو خدا راهنماییم کن ایمیلم هسته نمیشه بفرستیش به ادرس ایمیلم؟ممنون میشم

    [پاسخ]




  9. سلام عزیزم،میخواستم اینو بپرسم که رمان هدف برتر و روزهای بارونی تموم نشده ک بتونیم کامل بخونیمش؟؟؟؟؟؟؟؟

    [پاسخ]




  10. تقاص هم هست که خیلی قشنگه

    [پاسخ]




  11. واااااای,تقاص عالیه!!!به همه پیشنهاد میکنم بخونن!!
    روزای بارونی هم تاحالاش عالی بود,من نگران همشون بودم,اما کم کم خوب میشه همش
    هما جون واقعا فوق العاده ای!!!!!

    [پاسخ]




  12. بابا توروخدا همشویجا بذارید. ………….

    [پاسخ]




  13. slm homa joon
    romanat kheili alie makhsoosan qarar nabood
    ye khahesh mishe zoodtar romanaye jadideto besoorate java bezari ta download konim akhe doostam va hatta man bishtare mavaqe net nadarim ke be soorate online bekhoonim …
    ba tachkkor
    rasti bazam migam romane qarar nabood foqolade boood
    bye

    [پاسخ]




  14. سلاااااااااااااااااام هما جونم فداتشم اگه میشهههه بهم بگو کل رمان روزهای بارانی کجاس بخدا همه ی سایتارو زیرورو کردم پیداش نکردم همش تیکه تیکس .. من کلشو میخوام با فرمت جاوا تورو خدا اگه میتونی واسم ایمیلش کننن قربونت برم

    [پاسخ]

    admin پاسخ در تاريخ آبان 2ام, 1392 3:53 ب.ظ:

    بزودی توی همین وب منتشر میشود

    [پاسخ]




Comments links could be nofollow free.