رمان

تک سایت | دانلود رمان ایرانی و خارجی

sms تبلیغات
مطالب پر بازدید

اخرین ارسالات انجمن ( پست ثابت )

چشمهای سرخ کیان از ذهنم دور نمیشه… چشمهاش سرخ سرخ بود… درست مثل همه ی وقتهایی که عصبانی میشه ، حتی بدتر از همیشه… دلیل سرخی چشمهاش چی بوده؟!
یعنی به من ربط داشته ؟!
تمومش کن نگار.. تو دیگه شوهر داری… این افکار خیانته…
باید برای همیشه کیانو فراموش کنمو وقتی میبینمش ندید بگیرمش.. آره… باید در برابرش کورو کر بشم… نه ببینمش نه صداشو بشنوم!

 

باقی در ادامه مطلب(نظر فراموش نشه)

واى انگار واقعا اومده میدون جنگ… حالا گیر داده به مراسم نامزدى!
– ما آبرو داریم ، نمیشه که فامیلو بکشیم تا تهران ، بعد ببینن هیچ اثرى از فامیل عروس نیست! حداقل مراسم اصفهان برگزار بشه میگیم راه دور بوده نیومدن!
هرچى کوتاه اومدم بسه! با این مادرشوهر نمیشه در صلح زندگى کرد !
سرفه اى کردم تا توجه شونو به سمت خودم جلب کنم..

 

باقی در ادامه مطلب(نظر فراموش نشه)

نگار:

دو هفته ست که از اون خواستگارى پرماجرا میگذره… اومدن و رفتنشون یه طرف.. پس لرزه هاى بعدشم یه طرف!
یکیش تلفن مادر آرتین به خونه بود!
اینکه پامو از زندگى پسرش بکشم بیرون و دورشو یه خط سیاه و بزرگ بکشم!
چون خانواده اشون لقمه ى دهن من نیستن و زیادى برام بزرگن… بهش اطمینان دادم که کارى به کار پسرش ندارم و حتى اگه بهش علاقه هم داشتم با این مادر محال ممکن بود پاسخ مثبت بهش بدم..

 

باقی در ادامه مطلب(نظر فراموش نشه)

نگار:

یک ماه از شبى که آرتین بهم پیشنهاد داده میگذره…
یک ماهه سر در گم و کلافه ام.. از یه طرف دلم با کیانه و از طرفى میترسم با رد کردن این پیشنهاد براى همیشه تنها بمونم…
با خودم که تعارف ندارم ، نزدیک بیست و نه سالمه و بدون هیچ دوست و آشنایى ، تو این شهر درندشت تک تنهام…
از نظر هر دخترى آرتین پسر ایده آلیه و به نظر منم پسر معقول و محترمى هستش…

 

باقی در ادامه مطلب(نظر فراموش نشه)

با لبخند نگاهش کردم…خجالت کشیدو سرشو زیر انداخت..
سرمو کمى خم کردم..
– نگار… خانوم..
سرشو بلند کردو استفهامى نگاهم کرد..
به سقف نگاه کردمو با لحن طنز مانندى گفتم:

 

باقی در ادامه مطلب(نظر فراموش نشه)

آرتین خواست از کنارم رد بشه که جلوشو گرفتم… با تعجب نگاهم کرد…. شصتمو به گوشه ى لبم کشیدم…
– کجا بودى؟!
– رفتم به نگار بگم…
ابروم بالا رفت و بین حرفش اومدم..
– نگار؟!

 

 

باقی در ادامه مطلب(نظر فراموش نشه)

هشت ماه از روزى که تو شرکت مشغول شدم میگذره…
کیان مثل قبله.. فقط بى توجه تر از قبل نسبت به من رفتار میکنه.. گاهى اوقات هم اونقدر اخم میکنه که باید دنبال سوراخ موش بگردم تا از تیرراس نگاهش پنهان بشم..
مهمونهاى خاصش هنوز تو خونه اش رفت و آمد میکنن.. گاهى دو روز یه بار و گاهى ماهى یکبار.. حتى بعضى وقتها دو ، سه ماه خبر از مهمون دختر نیست… ولى همین رفت و آمدها اون قدرى هست که دل منو خون کنه و آتیش بزنه!

 

باقی در ادامه مطلب(نظر فراموش نشه)

صفحه 1 از 6712345678910...2030405060...قبلی »

با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید